X
تبلیغات
جوانی تا ابد - داستان

جوانی تا ابد

لحظه های جوانی

منم من لولي وش مغموم

منم من ميهمان هر شبت , لولي وش مغموم .

منم من , سنگ تيپاخورده ي رنجور .

منم ,‌ دشنام پست آفرينش ,‌نغمه ناجور .

 

مديد زمانيست كه ننوشتمش ,‌ ميشه گفت از همون زمان كه گفتند غمت رو تو دل خودت بريز و حفظش كن ننوشتمش ,‌اونقدر ننوشتمش كه ديگه نميتونم بنويسمش ,‌ پس چرا امروز سعي كنم بنويسمش ,‌بذار خاموش باشه ,‌بذار صداشو تو سينه حبس كنم بذار فقط خدا صداشو بشنوه .

خدايا چرا ديگه باهام حرف نميزني ؟ خدايا منو يادت رفته ؟ اينا رو وقتي بزبون مياورد اشكهاش جاري بود صداش خشك بود و ناي تكون خوردن نداشت ,‌ چقدر دلش ميخواست ميتونست جلوي خدا سجده كنه ,‌ يه خودش گفت بيخيال مهم نيست ارزششو داره و سعي كرد خم شه اما درد امانش رو بريده بود ,‌دستشو گذاشت كنار مهر و وزنشو انداخت روي دستش چشماشو بسته بود و دندوناشو روي هم فشار ميداد ,‌نفسش تو سينه حبس بود و اشكي از درد پشت چشماش . سياهي چشماش رو گرفت و دستش لغزيد و نقش زمين شد.

مهر جلوي چشماش بود و كمي طاقت ميتونست ...

هزاران حرف غريب و آشنا تو سرش مثل پتك ميكوبيد . صداي خنده ها ديوانه اش ميكرد . آروم لبش لغزيد ,‌خدايا

خدايا ببين چطور مسخره ام ميكنن

خدايا مگه تو ...

دستهاشو تو زنجير پيچيده بود ,‌ ميون زمين و آسمون ,‌ هر لحظه فشار زنجير رو بيشتر حس ميكرد ,‌دستاش سياه شده بود ,‌ باد سردي وزيد ,‌آروم بدنش با باد به حركت در مياومد ,‌ باد هر لحظه سرد تر ميشد و بدن بي پناهش طاقت صبوري نداشت ,‌زنجير جابجا شد و صداي حبس شده تو سينه اش نفسش رو بريد و خرد شدن استخونهاشو حس ميكرد ,‌ بغض گلوش دستاشو رها كرد و سقوط  . چشماشو بسته بود ميگريست  . خدايا ,‌خدايا ,‌نميتونم نميتونم ,‌ به خاطر خودت ,‌به خاطر آبروي خودت ,‌نه براي بيچاره اي چو من .

آتش رو دوست داشت خصوصا آتشي كه تو دلش به پا شه ,‌ آتش رو دوست داشت چون به يادش مياورد بايد زندگي كنه ,‌آتش رو دوست داشته چون شعله هاش گرما بخش قلب رنجورش بود . چرا نه ؟ شايد همين آتش باشه كه منو به تو ميرسونه ,‌ تو اين فكر روزها رو تو خاموشي و بيخبري طي ميكرد . تا تصميمش رو گرفت قلبشو هيزم كرد ,‌عشقشو آتش . قلبش روشن شده بود درونش بيداد ميكرد ، اونقدر دريا دل شده بود كه ميخواست تموم آفرينش رو تو خودش جاي بده اما قلبش توان نداشت كم كم بي فروغ شد , خاكسترش به جا موند و باد خزان تو كوير , آشفته حال رهاش كرد . تو كوير قدم ميزد سه شبانه روز تو كوير قدم زد نه آبي و نه خوراكي , راه ميرفت ,‌حرف ميزد , ‌شايد احساس منطقش ميتونست اونو نجات بده از كوير آرام و بي هيايو گذشت ,‌آب ,‌غذا ,‌سبزي و خرمي همه جا موج ميزد ,‌دلش ميخواست بمونه , ‌روزها بود كه تو بهشتي كه داشت روز رو شب ميكرد , تا چشمش به سنگي افتاد ,‌بطرف سنگ رفت و سنگ بعد و سنگ بعد تا سنگي زيبا و شكيل ديد ,‌سنگ رو برداشت و ورانداز كرد , نفسش تو سينه حبس شده بود خيره به سنگ نگاه ميكرد ,‌نه حركتي و نه حتي جنبشي و بلاخره سنگ رو با ضربه زياد به سرش كوبيد . چشماش سياهي رفت دنيا دور سرش ميچرخيد ,‌ قدري به چپ و راست چرخيد و نهايت نقش زمين شد . رمقي داشت و نيمه جاني سرش رو بلند كرد و بر زمين زد و باز و باز و باز بر زمين زد . لخته هاي خون صورتشو پوشونده بود به سختي خودش رو نگه داشته بود ,‌ زير پاي مردماني كه بزرگ بودند فرياد ميزد

 

آآآآآآآي ي ي ي منم من , سنگ تيپاخورده ي رنجور .

منم ,‌ دشنام پست آفرينش ,‌نغمه ناجور .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:13  توسط آرش  | 

جوانه

امروز صبح که از خواب بیدار شدم یه راز دیگه از رازهای شازده کوچولو رو کشف کردم .

وقتی بیدار شدم حس کردم بذری که تو دلم نشسته بود داره جوونه میزنه نمیدونستم این جوونه ...

"تو اخترک شهریار کوچولو همیشه یه مشت گلهای خیلی ساده در میآمده . گلهایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمیگرفته , دست و پا گیر کسی هم نمیشده . صبحی سر و کله شان میان علفها پیدا میشده شب از میان میرفته اند . اما این یکی یک روز از دانه ای جوانه زده بود که خدا میدونست از کجا اومده . و شهریار کوچولو با جان و دل از این شاخک نازکی که به هیچ کدام از شاخکهای دیگر نمیرفت مواظبت کرده بود . بعید نبود این نوع تازه ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دست به کار آوردن گل شد . "

هیچوقت به این قسمت توجه نکرده بود تا اینکه امروز صبح دقیقا این حال بهم دست داد بذری تو قلبم جوونه زد , بذری که مدتها ازش مراقبت کرده بودم و اصلا نمیدونستم بذر چه نوع گیاهیه ,  امروز که جوونه زد انگار تموم انرژیمو گرفته باشن از اون لحظات بود که دلم میخواست فریاد بزنم " دوست دارم " حالا حسابشو کن با این جمله مسلح باشی و هر لحظه آماده فریاد از قضا اون روز باغبون اون بذر رو هم ببینی .

من چه کردم ؟ ( لابد همینو میپرسی دیگه ! ) هیچی , باور کن با اونهمه فریاد هیچی چون ترسیدم .

ترسیدم که گفتنش باعث بشه اون جوونه نازک صدمه ببینه .

امروز کاملا حس میکنم که شازده کوچولو وقتی به اون گیاه آب میداده چه حسی داشته , میدونی شازده کوچولو هم دوستاشو انتخاب میکرده , اونایی که مث بائوباب خونه خراب کن بودن به محض فهمیدن تیشه به ریشه اشون میذاشته و اونهایی که بی آزار بودن به حال خودشون رهاشون میکرده , اما این گل , این گل سرخی که تو دل شازده کوچولو که همون سیارکش باشه جوونه میزنه و شازده کوچولو بهش فرصت میده , فرصت میده تا رشد کنه تو دلش هزاران فکر چرخ میزنه , شاید اون گیاه بتونه یکشبه همه چیز رو نابود کنه, اما صبوری میکنه تا اینکه این گیاه از رشد کردن میایسته و شروع به گل دادن میکنه اونقدر آروم و صبورانه تا با نهایت زیباییش خودشو معرفی کنه .

من چی کار کنم ؟ بذارم این جوونه تو سیارکم رشد کنه و بزرگ بشه , اما این جوونه ممکنه از بذر بائوباب باشه ,  ممکنه اونقدر رشد کنه که تموم سیارکم رو بگیره و نابودش کنه . پس از ریشه درش میارم  اما آخه مگه یادت نمیاد اونروز روکه چهل و سه بار غروب آفتاب رو تماشا کردم !

خودت میدونی ... وقتی آدم دلش گرفته باشه از تماشای غروب چه لذتی میبره .

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 18:52  توسط آرش  | 

عید امسال

یکی مهمونی بود یکی تو ترمینال در انتظار, یکی قلم زنی میکرد , یکی دیگه سر خاک بود و یکی دیگه سر ساختمون , یکی پای تلویزیون بود یکی هم پای کامپیوتر , یکی هم تو خواب بود , تو هم که جواب ندادی
بهم میگه مطمئنی فقط یه نفر تو خواب بود
میخوام تند بگم خب آره , اما یه لحظه مکث میکنم و میگم خیلی هم مطمئن نیستم شاید همه مون تو خوابیم.
اصلا به من چه که کی خوابه کی بیداره فقط میدونم من یکی بیدارم یعنی خودمو به زور بیدار نگه داشتم تا بنویسم اما نمیدونم کدوم داستان رو بنویسم , البته داستان که نمیشه گفت خاطره بگم لطفش مراعات حال منم میکنه , نمیدونم از دو هزار تومن بگم یا دختری که با بقیه فرق میکرد یا اینکه قضیه کندن دممو بگم اونم از بیخ و بن وای که چه دردی کشیدم یا اصلا بذارین قضیه عید با شکوه امسال رو بگم .
حساب کن ببینو تا الان چند تا عید رو پشت سر گذاشتیم بیشتر از ربع قرن میشه جون من شما بگین آخه ساعت سه بعد از ظهر هم وقت بود عید رو انداختن اونموقع خب مردم خسته ان میخوان بخوابن علی الخصوص غفلت زده هایی مث من .
لابد فکر کردید عید خواب موندم , نه عزیزم خواب چیه اتفاقا بیدار شدم اونم ده دقیقه مونده به سال تحویل , مگه تو لحظات آخر چی کار میشه کرد , باور کنید همه مون همین طوریم تیم فوتبالمونم دقیقه نود گل میزد الان که دیگه اصلا گل نمیزنه , خلاصه بگم ده دقیقه هم زمان زیادی بود اول رفتم دست به آب
خودتون بهتر میدونین آدم که میره اینجور جاها ناخودآگاه زمان و مکان از دستش در میره خصوصا اگه دمت رو هم از بیخ کنده باشی بیشتر وقت صرف میشه .
آره دیگه معلوم شد همچین که پامو گذاشتم تو اتاق دیدم سال که تحویل شه هیچ , روبوسیها که انجام شده هیچ , عیدونه ها که داده شده هیچ واسه خودشون دارن میرقصن .
داد میزنم وایسین ببینم تا من رفتم و اومدم شما کار رو تموم کردین رفت خب دو دقیقه میشستین منم بیام .
اصلا باورم نمیشد تو اون ده دقیقه چطور اینا اینهمه کار کردن .
یه غمی نشست تو دلم که گفتنی نیست باید سال تحویل رو تو دستشویی باشی تا بفهمی من چی میگم .
غصه ام شده بود که آخرش کی قراره از این خواب غفلت زدگی بیدار شیم
غصه ام شده بود که آیا سال دیگه باز هم من زنده هستم
اومدم داد زدم تو خونه حالا که اینطوره منم سال دیگه سال تحویل میرم خونه مادر خانمم تا شما بفهمید , اما باز هم غصه تو دلم بود .
چند تا کار دیگه باید انجام بدم و تو خواب غفلت بسر میبرم
لباسامو پوشیدم و کنار سفره نشستم , فال حافظ گرفتم شاید از این احوال خارج شم , حافظ هم انگار دلش خون بود طفلک خسته شده بود اینقدر فال داد به مردم منم بی موقع مزاحم شدم شایدم تفعل های خوبشو قسمت کرده بود و من ته صف بودم این نصیبم شد که چه میدون درد عشق بکشی و به وصال معشوق نمیرسی و باید بسوزی .
حالا منم غصه دار همچین وا رفتم که حال جواب دادن به تماسهای دوستان رو هم نداشتم تنها دلخوشیم این بود که حافظ گفته بود بلاخره یه معشوقی هست منم دلمو به همون خوش کردم که بلاخره تو سال جدید یه معشوقی چیزی پیدا میکنیم دیگه , همینش هم جای شکر داره .
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:40  توسط آرش  | 

چرا اين شمع ها خاموش ميشن ؟


شايد مسخره به نظر بياد و شايد هم براي عده كثيري گوياي يه احساس زود گذر ،

اما باور كنيد همه احساسم فقط يه چيز ميخواد ، يه بچه ، اونهم يه دختر بچه ، يه دختر بچه آروم با صدايي دلنشين با چشماني درشت ، يه دختر بچه مث ....

باورم نميشد هنوزم كه به يادش ميافتم قلبم تاپ تاپ ميزنه .

تاسواي حسيني بود و مراسم چهل منبر ، نميخواستم برم اما رفتم ، نميخواستم شمع بذارم اما گذاشتم ، تو يكي از خونه ها تو يكي از سقا خونه ها ، دور يه سيني پر از شمع هاي روشن و خاموش چند تا بچه نشسته بودن . منم شمع رو روشن كردم و گذاشتم كنار بقيه شمع ها نميدونم چرا لحظه اي مكث كردم ، دختر بچه اي حدوداً چهار ساله كنارم نشسته بود روسري قرمز رنگي به سر داشت و مشغول روشن كردن شمع ، صورتشو نميديدم سرشو برگردوند بسمت من و صورتشو اورد تو صورتم .

چشمهاي رنگي و درشتي داشت خيلي آروم و با صدايي دلنشين ، مث اينكه تو شب تاري از ترس بيدار شدن ديگران آروم حرف بزني ، شايد هم از ترس خاموش شدن شمع ها بود كه اونقدر آروم حرف زد . يك جمله گفت و نه بيشتر ، اما تو دل من غوغايي به پا شد بلند كه شدم با اينكه تموم اين اتفاق تو لحظه اي بيشتر شكل نگرفت ، دوستم گفت : آخرش تو رو بكشن ، كشته مرده بچه اي .

منم چند تا بهونه اوردم كه نه من از بچه ديگران خوشم مياد نه اينكه مال خودم باشه و دردسر برگ كردنش و هزار تا مسئوليت و مكافات ديگه .

خدا ميدونه از اون لحظه چهره اون بچه چند بار جلوي چشمام اومده .

گاهي به خودم ميگم : اين قانون خوبيه كه آدمهاي مجرد بچه نميدن اما ايكاش ميذاشتن يه بچه از پرورشگاه بيارم و ازش مراقبت كنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 18:14  توسط آرش  | 

یک قتل کوچک

 

محاله بتونی کسی رو پیدا کنی که اینطور با آرامش روی تشک دراز بکشه و بنویشه

اونهم بلافاصله بعد از جنایتی که انجام داده , هنرپیشه محبوبش آلن دلن بود اونهم فقط به خاطر آرامشی که هنگام جنایت داشت ، آرزوش این بود که روزی به چنین آرامشی دست پیدا کنه اینکه بتونه یه حرفه ای باشه و حرفه ای از نظر او یعنی کسی که  بتونه با آرامش تمام میون هزاران هیاهو و اضطراب کار خودش رو انجام بده وبعدش انگار نه انگار که یه انسان رو به قتل رسونده با دقت مدارک جرم رو از بین میبرد و غیب میشد و تمام این کارها بود که اونو به وجد میاورد .

به آرامش رسیدن در اوج طوفان براش مفهوم قدرت رو داشت از اینکه تو مشکلات این توانایی رو داشته باشه که تموم هیجاناتش رو کنترل کنه بدون اینکه زمان رو از دست بده .

سالها بود که چیزی درونش رو می کاوید و ذره ذره میخورد و نفرتی خود سوز وجودش رو شعله ور میکرد , سالها منتظر لحظه ای بود که آرام آرام دستش رو دور گردنش حلقه کنه و برای دقایقی هم که شده آرزوی نفس کشیدن رو به فراموشیش بسپاره .

شب سردی بود و برفهای روی ماشین یخ زده بودند از میان حیاط گذر کرد و بسمت اتاق کوچک گوشه حیاط رفت همه جا ساکت همه جا آرام , صدایی شنید او هم آنجا بود پس از اینهمه سال انتظار او هم آنجا بود  . بوی تعفنی مست کننده وجودش را فرا گرفت از این بو لذت می برد , نفس را بیرون  داد و عمیقا بو کشید , این بو دیوانه اش میکرد روبرویش ایستاد و دستهایش را دور گردنش حلقه زد . چشمهایش باز شده بود , هجومی از افکار تمام ذهنش را پر کرده بود , افکاری از گذشته , افکاری از آینده افکاری از خواستن از داشتن از وجود داشتن از هستی از زندگی وکلمه ای در گردش بود  ایمان . همانطور که گردنش را گرفته بود دستهایش را به اطراف می چرخاند سرش به در میخورد و به دیوار , صورتش سرخ شده بود و به سیاهی میرفت , انگار دیوانه شده بود هیچکس تا بحال او را اینچنین ندیده بود , به خود نگاه یکرد و به افکار هزارلای درونش و یک لحظه هم از کوبیدنش دست بردار نبود , گویی در درونش به چیزی رسیده بود تمام قدرتش را در دستهایش ریخت و محکم او را به دیوار کوبید لحظه ای مکث کرد , دهانش پراز خون شد و همه جا را پوشاندد

آرام شده بود

به اطرافش نگاهی کرد , پر از خون بود همه جا خونابه بود بر در و بر دیوار , درونش تهی شده بود احساس رهایی میکرد با باری از گناه , می خواست بهترین باشد پس هیچکس نباید میفهمید , هیچکس نباید می فهمید که او وحشی ترین خوک مزرعه است , سطلی از آب پر کرد و دست در خونابه ها می کشید از خون  متنفر بود اما دست میکشید و بو میکشید , هیجانات درونش فریاد شده بودند اما او استاد آرامش بود تمام خونابه ها را با دست پاک کرد و به دقت به همه گوشه ها دست می کشید و دستش را در آب می زد لای در باز شد و هجوم هوای سرد دستانش را خشک کرد لحظه ای ایستاد و به اطرافش نگاه کرد همه جا پاک بود , برای آخرین بار سطلی پر از آب کرد و کف اتاق ریخت از اتاق بیرون آمد و به آسمان نگاه کرد آسمانی آبی , تعدادی ستاره و ماه کامل که چون عروسی خودنمایی میکرد چند قدمی رفت و برای بار دوم به آسمان خیره شد  نفس عمیقس کشید سرما وجودش را گرفته بود اما او احساس نمیکرد بدرون رفت و لیوانی پر از آب یخ را تماما ً سر کشید و کنار بخاری دراز شد با غرور به خود می گفت محاله کسی رو پیدا کنی که اینطور با آرامش روی تشک دراز بکشه و بنویسه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 11:26  توسط آرش  | 

سرچشمه 4

گاهی دلم نمیخواد وبلاگها رو بخونم

گاهی دلم میخواد همون تصور قدیم تو ذهنم باقی بمونه

چرا این روزا همه دارن گم میشن

همه جا آثاری از گم شدن هست

آخه گم شدن تو چی

مگه چیزی هم هست که آدم بخواد توش گم بشه

از پنجره به بیرون نگاه میکنم زنی و کودکی در انتظار تاکسی

از دور نگاه میکنم و چه راننده های بی وجدانی

خیابون پر از ماشینه و با چه سرعتی

خیابون خلوت میشه

 و مادر و کودک در آغوشش از خیابون رد میشن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:13  توسط آرش 

سرچشمه3

باز باران       با ترانه

با گهرهای فراوان    میخورد بر بام خانه

یادم آید روز باران      گردش یک روز دیرین    خوب و شیرین

توی جنگلهای گیلان

کودکی ده ساله بودم     نرم و نازک      چست و چابک

می دویدم همچو آهو    می پریدم از سر جو               دور میگشتم ز خانه

 

هیچ لذتی رو تو دنبا با لذت کودکی نمیشه جابجا کرد .

 

وقتی دستشو تو دستم گرفتم خوب میدونستم چه چیز با ارزشی رو نگه داشتم ، دستاش ظریف بود و زیبا ،‌میتونستم اون دستها رو بپرستم .

اسمش مونا ست ، سفید و تپل مپل گهگاه با مامانش سری به خونه ما میزنن ،‌دنیای مونا خیلی جالب و زیبا ست اونقدرزیبا که میتونی عاشقش بشی از دید مونا همه چیز ساده است ،‌ساده تر از اونچه که یه آدم بزرگ میتونه فکر کنه .

همین پریشب بود به گمونم ،‌ داشتم خواب میدیدم که تو یه جای با صفا و سرسبز کنار یه رودخونه پرآب ،‌ چشمم خورد به یه کندوی عسل ،‌ هیچ زنبوری هم اون اطراف نبود به غیر از یکی که اونم مهم نبود کندو رو کندم و را افتادم حالا دیگه نمیدونم چه حماقتی بود که سر کندو رو زدم تو آب که یهو صدای مهیبی از پشت سرم شنیدم و احساس هجوم انبوهی زنبور پشت گردنم ،‌ با فریادی از خواب پریدم .

ساعت 4:08 دقیقه بود اس ام اسی هم از یکی از دوستان داشتم که طبق معمول نسبت به من اظهار لطف داشتن .

دلهره عجیبی تو دلم ریخته بود ،‌به خودم گفتم هیچی نیست و دوباره خوابیدم .

نمیدونم چی شد ،‌

نمی فهمیدم ،‌

همه جا تاریک و ظلمات بود .

تموم در و دیوار تکون میخورد همه چیز بالا و پایین میرفت ،‌مامان داد میزد زلزله ، ‌زلزله ...  به راه پله که رسیدم همه داشتن به سمت حیاط میرفتن و همچنان همه چیز تکون میخورد ،‌خودمو به حیاط رسوندم ،‌هوا سرد بود ،‌اما لرزش بدنها از وحشت بود ،‌خطهای موبایل و تلفن قطع شده بود مدتی تو تاریکی حیاط موندیم تا برق اومد بعد از اون تلفن و موبایل هم وصل شد ، خواهرم تا نیم ساعت تو حیاط میلرزید ،‌ ساعت 4: 45  بود به گمونم با شدت 4.7 ریشتر و 35 ثانیه در 12 کیلومتری شهر .

ترسون و لرزون اومدم خونه و لباسی برداشتم و دوباره دویدم تو حیاط دیوار خونه از همون قسمت که دو سال پیش ترک خورده بود دوباره ترک خفیفی براشته بود و شیشه های آبغوره همه ریخته بودن . تا به حیاط رسیدم مامان هم از تو کوچه اومد و از خنده روده بر شده بود ، ما هم هاج و واج که تو این موقعیت .

جریان اینطور بود که مامان از مونا پرسیده بود . مونا جون چی اومد ؟

و مونا هم شاد و خوشحال دراومده بود که : برق اومد .

مونا خیلی ذوق زده بود چون تموم مدت فکر میکرد قراره با مامان باباش برن پارک .

فردا شب ما تو حیاط خوابیدیم چرا که اون دیوارهای ساکت و آروم به نظر ترسناک می اومدن ،‌به خودم میگم ما اینهمه زلزله تجربه کردیم اما باز هم وحشت سراپای وجودمونو  میگیره ، ‌تماشای نمایش قدرت زلزله و توانایی ویرانگریش باور کنید وحستناکه ، ‌اما برای مونا ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:8  توسط آرش  | 

سرچشمه 2

این مطلب رو ده روز پیش باید میذاشتم اما فرصت نشد

امروز قبل از اینکه بیام تو قسمت مطب جدید یه نگاهی کردم به نظرات تایید نشده

نظرات خصوصی هر کسی به گمونم بازخورد رفتار اون شخص با محیط اطرافش میشه

گاهی فکر میکنم لیاقت اینقدر محبت رو ندارم

هر بار میخوام این قسمت رو کاملا پاک کنم اما بازم نگهش میدارم و دفعه بعد که نگاش میکنم باز دلم میشکنه و به خودم میگم یعنی اینقدر بدم

خلاصه کامنت های خصوصی واسه من یکی پره از اسلحه های مرگبار که هر کدوم به تنهایی فیلی رو از پا در میاره

خوشبختانه کسی وجود نداره که منو مورد عنایت خودش قرار نداده باشه

خیلیهاشون بر اساس برداشت غلط و بعضی هم واکنش طبیعی نسبت به اخلاق گند من هستند

یعنی من زندگی وبلاگیم رو اینطوری ساختم

یا نتونستم منظورم رو بیان کنم یا بدون توجه به محیط منظورم رو بیان کردم

دوست داشتم همه اون کامنتها رو حذف میکردم اما به خودم میگم گیرم که اونها رو حذف کردی چطور میخوایی از ذهن نویسنده اون کامنت پاکش کنی

بگذریم

بگذرم

بریم دنبال ادامه راه سرچشمه

 

همه ما در تموم زندگیمون حداقل یه بار شده که از خودمون بپرسیم ، برای چی زندگی میکنیم .

واقعا چرا این سوال رو میپرسیم ؟

آیا انسان نیاز داره بدونه چطور باید زندگی کنه ؟

 

یه حیوون فوق العاده باهوش تو دریا زندگی میکنه به نام عمومی نهنگ قاتل Orca این نهنگ از خانواده دلفین هاست همون دلفین غول پیکر سیاه و سفید که بارها و بارها تصاویری از اون دیدیم ،‌این نهنگ یه ویِژگی منحصر بفرد داره و اون اینه که هر چیزی که یاد میگیره به  نسل بعدی هم آموزش میده .  

 

ما انسانیم و شاید بعضی اوقات فکرمون مشغول شده که چرا انسان شد اشرف مخلوقات ،انسان چی داشت که زنده موند و منقرض نشد ، نمیخوام بحث علمی کنم فقط  یه تئوری رو خلاصه وار بیان میکنم .

این تئوری میگه انسان خلاف نظر اینکه چیزی بیشتر از بقیه جانداران داشته باشه بلکه چیزی نداشت ،‌این نظریه میگه انسان فاقد قدرت تطابق پذیری با محیط اطراف بود و این باعث پیشرفتش شد بقیه جانداران به نوعی با محیط اطرافشون مطابقت پیدا کردن سیر تکاملی جانداران این موضوع رو به وضوح به ما نشون میده اما انسان خودشو تطبیق نداد بلکه محیط رو تطبیق داد ، اونجا هم که نتونست محیط رو تطبیق بده کوچ کرد ، انسان چنگ و دندون نداشت مجبور بود از ابزار استفاده کنه یه نکته نهفته دیگه هم وجود داره و اون اینکه انسان هر چه تجربه میکرد به همنوع خودش آموزش میداد و اگر الان ما اینجاییم به خاطر اینه که میلیونها سال آموزش پیشینیان پشتیبان ماست کسانی که سعی کردن محیط رو تغییر بدن .

اما یه سوال و اون اینه که کسی که فکر کرد میتونه محیط رو تغییر بده چطور حس کرد میتونه تغییر بده چطور حس کرد که میتونه چیز دیگری باشه .

چیزی باشه که الان نیست ،‌یعنی خیال کرد که میتونه چیز دیگری باشه و با کنار هم گذاشتن تجربیاتش به اونی رسید که تو تصوراتش بود .

حالا چه ما نظریه تکاملی انسان بر اساس تخیل رو قبول کنیم چه نکنیم چه باور کنیم انسان با آموزش به همنوع به این نقطه رسیده و یا عدم تطبیق پذیری با محیطه که باعث پیشرفتش شده  ، باید باور کنیم که انسان برای زنده موندن باید یاد بگیره که چطور زندگی کنه .

همه این حرف رو باور داریم اما فراموش میکنیم که باور داریم.

وقتی طبیعت دست کودکی رو به دستان ما میسپاره فراموش میکنیم که باید اون پشتوانه چند میلیون ساله رو به ابن کودک انتقال بدیم فقط اونقدر بهش آموزش میدیم که یه نهنگ قاتل به کودکش آموزش میده و بعد یه سری قراردادهای اجتماعی یادش میدیم چیزهایی که بتونن عمری فردی رو سرگرم کنن و در نهایت بازده زندگیش خوردن و خوابیدن و کار کردن و تولید نسل بعد بشه و همینطور ادامه پیدا میکنه تا اینکه انسان فراموش میکنه که میتونه بهتر باشه انسان فراموش میکنه که میتونه خلق کنه . انسان برتر در تفکر ایرانی خودمون یعنی کسی که بتونه بیشتر درآمد داشته باشه ، انسان برتر در هر جایی و هر تفکری یه معنی خاص پیدا میکنه ، اما از دید کسی که به سیر تکاملی انسان نگاه میکنه انسان برتر چه معنی داره  ؟

شاید به این مفهوم باشه که انسان برتر کسیه که تجربیاتش رو به دیگران انتقال میده

شاید هم اینطور باشه که انسانی برتره که نمیخواد شبیه بقیه باشه

و شاید هم انسانی که خلاق باشه

شرکتهای بزرگی وجود دارن که انسانهایی رو استخدام میکنن تا بشینن و رویا پردازی کنن . چرا ؟

 

غیر از اینه که همه ما میخواییم تو زندگی رفاه داشته باشیم

آیا رفاه به این معنی نیست که هر چیزی که میخواییم راحت بدست بیاد

آیاراحت بدست اوردن به معنی ساده بدست اوردن نیست

 

پس چه دلیلی داره که مسائل رو پیچیده کنیم .

غیر از اینه واسه حل پیچیده ترین مسائل ریاضی تنها کافیه اونها رو ساده کنیم .

غیر از اینه که ما تنها و تنها برای بهتر زیستن باید راه ساده کردن مسائل رو یاد بگیریم .

 

برای یاد دادن فقط کافیه ساده بگیم .

فقط کافیه به زندگی ساده نگاه کنیم . تا همه چیز داشته باشیم .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 8:14  توسط آرش  | 

سرچشمه

 

این مطالب صرفا داستانه و هیچ ارزش روانشناختی ای نداره .

 

همه چیز از سرچشمه حیات شروع شد همه جا حرف این سرچشمه بود از مدرسه و محل تا دانشگاه و بازار همه جا حرف از این سرچشمه جادویی بود .

بچگیهامون تو کوچه ویلون بازی میکردیم انگار نه انگار تشنه بشیم انگار نه انگار خسته بشیم کسی چه میفهمید تشنگی چیه ، جسته گریخته میشنیدم ، یه چیزایی از سر چشمه اما نمیفهمیدم این برق چشا مال چیه

خلاصه دوره ای بود

چشم و گوشامون بسته بود دست به دست آسه برو آسه بیا ، بازی میکردیم تو کوچه ها

روزی از روزا رفتم دم خونه یکی از بچه ها به مامانش گفتم خونه اس گفت آره گفتم بهش میگی بیاد با هم بازی کنیم

 گفت نه، مهسا دیگه بزرگ شده تو هم دیگه بزرگ شدی واسه خودت آقا شدی

سر افتاده و خموده خزیدم تو یه گوشه

نگاهم مونده به در ،‌اما دیگه ندیدمش ، تا که یه روز که با مادرش میرفت خرید یواشی جیم شد و اومد پیشم

گفتم چرا ؟

گفت همه اش به خاطر سرچشمه اس .

دلم میخواست این سرچشمه رو پیدا کنم

با سنگریزه پرش کنم تا دیگه کسی از سرچشمه نگه .

هر که از چشمه میگفت یهو بی حال میشد آب میافتاد دهنش چشماش خمار میشد نگاهش عوض میشد صورتش سرخ میشد .

نمیفهمیدم این سرچشمه چه آبیه چه کوهیه چه غولیه تو دروازه اش

میگفتن صاحبش یه عجوزه پیره .

هر جا نگاه کنی یه اثری ازش میبینی. همیشه و همه جا حاضره ،

انگاری این عجوزه همه رو افسون کرده بود .

یه روز از یه پیر شنیدم که میگفت همه دخترا کلفتای عجوزه ان ،‌تازه اون روز بود فهمیدم واسه چی به ما میگن پسرا ،‌شه زاده شهر قصه ها .

شمشیرو از رو بستم تا بشکنم عجوزه رو نجات بدم دخترا رو

میخواستم بشم شاهزاده شهر قصه همه دیوا رو بکشم دروازه رو باز بکنم

برسم به جنگل سیاه درختاشو حرص کنم

دست ببرم به نیزه ، نیزه سر شکسته

نیزه مو علم کنم همه عزممو جزم کنم بپرم تو چاه قصه

بگردم و بگردم عجوزه رو پیدا بکنم نیزه رو تو دلش کنم تا که سنگا وا بشن همه آبا رها بشن سرچشمه جون بگیره عجوزهه بمیره

سرچشمه پر ز آب شه همه آبا رها شه

آبا همه خون دلن ، خون دله سرچشمه ان

 

میشینم پیش سرچشمه آروم تو گوشش میخونم دوباره پر آبش میکنم

‌سرچشمه جون عزیزم الهی برات بمیرم ،‌

دیگه عجوزه رفته همه غصه ها شکسته

اگه من و تو ما بشیم دوباره رها بشیم

دنیا تازه میشه همه جا بهاری میشه ،

 

اگه دست به هم بدیم خونه مون میشه گلستون ،

گلستون بار میده شکوفه ها باز میشه

من و تو میشیم باغبون

آب می پاشیم پای گلا ‌،

 

باد میاد بارون میاد برف میاد همه جا سرد میشه سفید میشه

من و تو مامان و بابا بیداریم پای گلا تا بازم بهار بشه

دوباره گلا جون بگیرن

ساقه هاشون قطور بشن

تازه بشه گلستون

گلامون جوون بشن

سرچشمه ها پر آب بشن

واسه شون قصه بگم

قصه مامان پری

قصه شاهزاده شاه پریون

 

بهشون بگم از عجوزه ، بگم کجا نشسته

نیزه هاشونو بشکنم شمشیراشونو ببندم

بهشون بگم خدا کجاست ، سرچشمه قصه ها کجاست

یادشون بدم که نیزه ، نیزه سرشکسته

واسه کشتن عجوزه اس

واسه ساختن یه خونه اس

خونه ای که بشه گلستون

 

واسه اینه که بشی بابا

قصه بگی واسه گلا

قصه یه راه دور یه راه سخت .

 

عزیزم چرا نشستی چرا همرا نمیشی ،

نمیخوایی بشیم مامان پری بابا پری

نمیخوایی بریم گلستون

آب بدیم پای گلا

سایه سرشون ، بشیم رفیق و همسفرشون بشیم

 

پری جون چیزی بگو حرفی بزن پره غصه اس دل من

اما پری نمیگه بازم چیزی نمیگه

دل پر غصه من شده باز خونه غم

دست و دلا رو باز کنید دونه ها رو رها کنید

بپاشید تو شهر قصه یه شهر دل شکسته

عجوزه ها رو آتیش بزنین دوش به دوش هم بدین

سنگا رو از راه بردارین

خارزار رو گلستونش کنین

دلاتون یاد خدا

دستاتون یار خدا

مگه میشه دیوا نشکنن

آرزوها رها نشن

پری جون نگام بکن غصه ها رو رها بکن

اگه تو نیایی به شهرمون

شهر ما آباد نمیشه

باغا گلستون نمیشه

اگه دست به دست من ندی

دونه ها رها نمیشن

غنچه ها باز نمیشن

بیا بریم تو شهرمون

با هم بسازیم یه قصه ، یه قصه درسته

 

دستمو تو موهاش میکشم

 

موها میشه پریشون

سیاه میشه سفید میشه

باز میشه بسته میشه قصه سر بسته میشه

 

یهو میشه عجوزه

 

شمشیرمو دست میگیرم

میچرخونم دور سرم

گیج میشم ویج میشم

خواب میشم مست میشم

 

چشمامو که باز میکنم

اومدم تو شهر آدما

شهری که میگن واقعیه

همه دلاشون سنگیه

 

همه چشاشون خماره

تو چشماشون عجوزه

نشسته و میخونه

 

منم عروس شهرتون

میرقصم و میخونم همیشه جوون میمونم

میخورم از خونتون می کشم هی جونتون

 

هی داد و فریاد میکشم

اینا همه اش دروغه عجوزه همه اش افسونه

 

عجوزه جلوم وایساده

دست میبرم به نیزه

نیزه سر شکسته

نیزه رو علم میکنم

 

عزممو جزم میکنم

میزنم به قلب عجوزه

عجوزه سیاه میشه سفید میشه

میپچه دور نیزه

بکش بکش شروع میشه

 

دیگه رها نمیشه

خسته میشم میمونم

عجوزهه میخونه

شیره منو کشیده

میرقصه و میخونه

 

***

چشمای منم خمار شده

دل منم تباه شده

منم شدم مث آدما

با یه دل سخت و سیاه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 7:55  توسط آرش  | 

انتظار

انگار آینه کوچولوی ما هم با من قهره ، شایدم من باش قهرم ، ولی نه بخدا من قهر نیستم من آشتی آشتی ام ، ولی دیگه وقت نمیکنم به آینه کوچولو برسم ،

 امروز روز خوبیه هم برای من هم برای آینه کوچولو ، راستی بگم آ آینه کوچولوی ما کوچولو نیست ها من چون خیلی دوستش دارم بهش میگم کوچولو وگرنه خیلی هم گنده اس خودش میگه مث یه گاو چاقم ولی من باور نمیکنم چون بابام گفته گاوا چاق نیستن شکمشون گنده اس ، خودمم یه گاو دیدم خیلی گنده بود بعد این شیکمش هی اینوری میرفت هی اونوری میرفت بعد میگفت ماااااااااااوو بعد خیلی هم صداش بلند بود ،

 اه ،

 همه اش تقصیر توه نمیذاری تعریف کنم .

اصلا میرم واسه آینه کوچولوم میگم ،

.

 بم یه شوکولات بده تا واست تعریف کنم ،

.

امروز رفتم پیش آینه م اینجوری نگاش کردم ،

 

نگا من کن ،

 میگم اینجوری ،

 داری گوش میدی ،

خودت شوکولات دادی گفتی واست تعریف کنم ،

اینجوری وایسا ،

سرتو ببر بالاتر ،

نگا من کن میگم ،

خوبه ،

 یه کم اینطرف تر ،

خوب گوش کن تا واسه ات تعریف کنم ،

با مامانم هیچ حرف نمیزنی باشه ،

 آفرین ،

 

 رفتم جلو آینه نگا کردم ،

 آینه اینقده خوشگل شده بود به آینه گفتم آینه کوچولو چرا امروز اینقده خوشگلی ، اونوقت آینه گفت واسه اون گلیه که تو تو دستت داری ،

به آینه گفتم تو از این هم خوشگل تر میشی ،

 گفت آره ولی شرط داره ،

 گفتم چه شرطی گفت به شرطی که اون ملوسی که بغلته رو ببوسی حالا خانم کوچولوی من که یه خورده هم گنده اس به اینجانب اجازه شرف یابی میدن ،

 

ای بابا حالا من یه کمی لوس شدم قرار نشد یه پنجشنبه ای که زود میام خونه ، واسه جنابعالی خونه تمیز کنم ، خب حق دارم دیگه هفت روز هفته این وروجکا خواب و خوراک واسه آدم نمیذارن یه پنج شنبه بعد از ظهری میخواییم یه کم واسه خودمون باشیم حالا تو نذار ، اینا هر روز میان خونه ما اصلا خونه خودشونه این حرفا رو نداریم حالا اینجا یه خورده بهم ریخته باشه به کی بر میخوره ،

 

 باشه باشه تا نیومدن مرتبش میکنم تو تو تموم زندگیت غر زدی بی خود نیست اون شوهر بدبختت دو روزه سقط شد منو ببین شیش تا بچه دور و برم وول میخورن یکیشون نمیره طرف اون ذلیل شده ، نه بخدا دارم جدی میگم اونوقت تو همونجور تک و تنها میشینی تو خونه و مدام غر میزنی واسه این غر زدناته که بچه ها رو از خونه روندی ،

 

خوبه خوبه واسه من یکی نمیخواد از این بهونه ها بیاری درسته زندگی دارن و درگیر مشکلات زندگی هستن ولی این نباید باعث بشه یادشون بره پنجشنبه بعد از ظهر بیان سر خاک مادرشون .

 

نمیدونم امروز امیرم میاد سر خاک یا نه هفته پیش لیلا که اومد یه فاتحه ای برام گفت ، گفت امیر حالش بد بوده بردنش اتاق عمل بهم گفت واسش دعا کنم ، آخه اینا چه میفهمن از درد ما ، دستمون از دنیا کوتاهه هیچ کاری هم نمیتونیم کنیم بخدا از اون هفته آروم و قرار ندارم ، پس این لیلا کی میاد ، اینم دخترای تو ، دارن میان دیگه مزاحم نمیشم به مهمونات برس منم یه سر رویی به خودم و این آینه زنگار زده بدم خدا خیرش بده هفته پیش لیلام یه آبی هم رو این سنگ نریخت ،

 ببین اون لیلای من نیست انگار خودشه ، پس امیر کو ، نکنه بلایی سرش اومده باشه ، خدایا دست من که کوتاهه امیرم رو به تو سپردم .

 

 

پی نوشت :

 

شخصیت این داستان ابتدا سعی شده از زیون من باشه که سریع به دوران بچگی میرم بعد شخصیت تغییر میکنه و به پدر یه دختر بچه تبدیل میشه و بعد تبدیل به همسر یه زن میشه و یعد سنشون زیاد میشه و بعد تبدیل به دو پیرزن میشه که با هم صحبت میکنن و بعد تبدیل میشه به پیرزنی که با دوست دوران جوانیش صحبت میکنه که فوت کرده و بعد متوجه میشیم خود شخصیت اصلی داستان فوت کرده و در حقیقت پس از مرگ بدلیل اینکه سنگ قبرشون کنار هم بوده با هم دوست شدند و هر پنج شنبه میان به انتظار دیدن بچه هاشون و به این صورت دوست شدن

سعی کردم بتونم تغییر شخصیت ها رو القا کنم نمیدونم تونستم این کار رو انجام بدم یا نه
من دوست دارم بتونم خودمو جای دیگران بذارم و همین خیلی در زندگی بهم کمک میکنه خواستم با این داستان که به قول نویسنده ها بهش میگن مینی مال این توانایی رو تجربه کنم
ممنون میشم نظر کارشناسانه بگین

فقط سعی کردم یاد بگیرم بخدا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 21:11  توسط آرش  | 

فریبا

قرار بر این بوده کهشبها بنویسم اما چند شبه فرصت نوشتنش بدست نمیاد ساعت کاری امروز ساعت 9 و میشه از این فرصت استفاده کرد

***
سه ماه پیش بود که خواستم مطلبی در مورد شرایط خاصی که تو زندگی برا آدم پیش میاد بنویسم اما ننوشتم همون داستان امروز با کامل شدنش قابل نوشتن شده و اسباب نگرانی هم نمیشه
***
سه ماه پیش بود باید میرفتیم خونه خانم باجی برا درآوردن سیاه از تنشون چون احترام خاصی داشت و به نوعی بعد از فوت مادربزرگم و مش غلام تنها بزرگ خاندانی محسوب میشه زن خوبیه طرفدار شدید مردها و یه آنتی فمنیست پای صحبتهاش که میشینم کیف میکنم از این طرز تفکر اما کمی پشت پرده رو که نگاه کنی میبینی این حرفها نشات گرفته از جاییه که چندان برای تو خوشایند نیست بچه که بودم هر بار اسم خانم باجی میاومد یاد دندون طلاش میافتادم و اینکه چطور دندوناش طلاس و میدونستم که حتما آدم پولداریه اونم انگار میدونست من از دندوناش خوشم اومده هر بار که حرف میزد به یه عنوانی دندوناش رو نشون میداد ، خانم باجی تو خونه ای زندگی میکرد که مال شوهر و برادر شوهرش بود ایندو برادر یکی دو پسر و پنج دختر داشت و دیگری که همین شوهر خانم باجی باشه از این موهبت بی نصیب بود ، خوب که نگاه میکنم این حضور بچه تو زندگی این خاندان یه جورایی یکی درمیون شده مثلا دو تا برادر دیگه تو همین خاندان هست که یکی دو پسر و سه دختر داره و دیگری همچنان فضای خالی یه بچه تو خونه شون حس میشه .
ارتباط ما با این خاندان از اونجا ناشی میشه که در زمان قدیم پدربزرگ مادری من خونه ای داشته که تو اون سه خونوار زندگی میکردن دوستی های بچه گی و پیوندهایی که در اون زمان بین این افراد برقرارمیشه اونقدر محکمه که هنوز هم تو غمها و شادیها همدیگه رو فراموش نمیکنن حضورشون برای من دلگرم کننده بود یادمه شب شام بابا دو تا از اون پنج خواهری که گفتم اومدن خونه ما اون شب خانم دایی و خانم کوچولوهاش هم اونجا بودن بهمراه دختر یکی از خواهر ها همسن من بود اما ازدواج کرده بود خالم هم بود و ما که حالا شده بودیم چهار نفر مهمون بودن و دو تاشون رو من هیچوقت ندیده بودم یکی از این خواهر ها از خاطراتش گفت و سعی کرد دل آزرده ما رو بدست بیاره اون شب خیلی خندیدم  همه خندیدیم خاطره هاش هر کدوم شیرینی خاصی داشت و برای فرار از این درد هم که شده میخندیدی و هیچ کس نگفت آرش چرا میخندی همه میخندیدن همه میدونستن تو دل ما چه خبره همه میدونستن انگار این خنده ها دووم یه ثانیه بیشتر رو نداره آره همه میدونستن و من میدونستم مهمونی که میاد خونه ات باید حس کنه غربیه نیست باید حس کنه خونه خونه خودشه باید حس کنه اونقدر براش احترام قائلی که حاضری به خاطرش یه شب رو در کنارش بخندی  .
***
شجره نامه این سه خاندان با تموم سادگیش مدتها برای من غیر قابل فهم بود یعنی نمیفهمیدم که این با اون چه نسبتی داره ، خدا شاباجی رو بیامرزه که واسه خیلیها لقب گذاشته بود و از بین تموم بچه های حیاط پدربزرگم تنها مادرم بود که لقب آبجی خانم داشت مادر بزرگم خاتون میرزا بود و شوهر اولش سالار بک و پس از فوتش مادربزرگم برادرش سلیمان رو به همسری انتخاب میکنه ، اینجا که میگم مادربزرگم انتخاب میکنه بدلیل اینه که اگه داستانش رو بدونید میفهمید که حق این انتخاب رو بهش دادن تا بلکه از این قوم بیرون نره هم بابت زیبایی فوق العاده ش و هم بابت مقام خاصی که در خاندان خودشون داشته ، شاباجی عمه شوهر مادربزرگم یا همون خاتون میرزا بود این داستان بی فرزندی ژنیه که از شاباجی به بچه هاش میرسه همه متعجبن که چرا شاباجی فقط سه بچه داشته و پسرهاش یکی همون سه دختر و دو پسر رو داره و دیگری که ملقب به داش علی عباسه و به همسرش میگیم زن داداش فرزندی ندارن عموی این دو نفر مش غلام بود که فردای روزی که پدرم فوت کرد او هم فوت کرد در این زمان او بزرگ خاندان محسوب میشد همسر مش غلام به خاتون آقام  ملقب ه او هم دو پسر و سه دختر داره  همه این بچه ها  تو همون خونه که گفتم زندگی میکردن این خونه بیش از پنج شش هزار متر بوده که الان بخش کوچکی ازش باقیه چرا به این شکل دراومده خودش داستانی شنیدنی داره
***
به گمونم الان اگه بگم خانم باجی همسر داش ولی خدابیامرز با جاری خودش عمه ملوک خدابیامرز همسر داش علی خدابیامورز که پنج تا دختر و دو پسر داشت زندگی میکرد میدونیید کیا رو میگم
گفتم خانم باجی دندون طلا بچه اش  نمیشد از اون دو پسر عمه ملوک هم اولی بعد از اوردن یه دختر به هوس داشتن یه پسر یه سه قلو اورد و بعد از اونجا که به خودش خیلی مطمئن بود دوباره دست به این عمل خطیر زد و اینبار بخت باهاش یار بود و پسری به دنیا اورد منظر که یکی از اون پنج خواهره اون شب که خونه مون بود میگفت ما همه ازدواج کردیم و رفتیم و خودمونو بدبخت کردیم تا اون علم رو از بالای اون خونه بیاریم پایین ، اونوقت این خیر ندیده  دوباره اون علم رو برد بالا .
در طبقه پایین برادرش زندگی میکنه که با تموم دوا درمونی که میکنه فرزندی نسیبش نمیشه به ناچار او با خاله اش (خانم باجی زندگی میکنه ) وقتی به یاد حرفهای آنتی فمنیستی خانم باجی میافتم میبینم که تموم این حرفها کنایه هاییه که به این دو تا جوون بینوا نثار میشه وقتی میگه مرد باید چند تا زن داشته باشه و زن باید مطیع تصمیم مرد باشه و هزاران هزار از این حرفها میفهمم که یه دلی این وسط هست که تو خون خودش غرق شده  . نمیدونم و به هیچ کس مربوط نیست که فریبا و غلام چرا بچه دار نشدن و مشکل از کدومشونه  اما این بار کنایه ها که بر دوش این دو جوون سنگینی میکنه برای من که لحظاتی خودمو به جای اونها گذاشتم قابل تحمل نبود
***
حدودا سه ماه پیش من و مامان و آجی کوچیکه و خام دایی و دو تا دختر دایی و خاله من رفتیم سری بزنیم به خانم باجی به این احترام که تا حالا به خاطر ما سیاه تنشون بوده به این رسم این سیاه رو از تنشون بیرون بیاریم شب قبلش بهمون خبر دادن که فریبا حامله شده برای همه ما شکه آور بود که بعد از هفده هجده سال آخه باورمون هم نمیشد و چنان براشون خوشحال بودم که حد و حصر نداشت خیلی خدا رو شکر کردم که با داد دل این دو تا جوون هم رسید .
دم خونه اشون که رسیدیم من تازه یادم افتاد که فقط من مردم در این جمع البته غلام هم بود گفتم بی خیال سعی میکنم با غلام هم دوست شم  از غرض غلام آقا سرشون درد میکرد و در جمع حضور نیافتن منو میگی یه پا خجالت شده بودم میون اینهمه زن چی بگم تا رسیدیم رفتم یه گوشه بیکناری نشستم که با احترام و تعرف بی اندازه منو بلند کردن گذاشتن صدر مجلس  9 زن و من در وسط جمع تعارفات اولیه که تموم شد داستان حامله شدن فریبا شروع شد که چی کار کرده و چه دوا درمونی انجام داده که بچه دار شده از خودشو غلام میگفت و از اینکه غلام برا موتورش بادبند گرفته و گفته اینو گرفتم بچه سرما نخوره ، خانم باجی دیگه کنایه نمی انداخت و انگار این خونه همیشه غمدار از امروز با شادی  همخونه خواهد بود اونهم  پس از اونهمه راز و نیاز و نظر شازده ابولحسن و هزاران نظر دیگه من خوشحال بودم بینهایت و در اون جمع از خجالت آب ، حسابشو کنید خودتونو بذارین جای فریبا دوازده سیزده سالگی ازدواج کنی و تو دوره جوونی با این غم بزرگ دست و پنجه نرم کنی و حالا این نور امید و این شور زندگی اونم در چنین خانواده ای . یعنی از امروز خونه من میشه بهشت . حق داشت بیچاره اونقدر شادی درونش رو گرفته بود که دلش میخواست همه رو تعریف کنه خیلی هم سعی کرد مراعات منو کنه اما خوب به گمونم نتونست و راحت و بی دردسر همه رو گفت منم به انار برداشته بودم و با حوصله بسیار زیاد دون دون میکردم و می خوردم به این بهونه هم سرم پایین بود هم دیگران نگاه من رو نمیدیدن و هم راحت تر حرف میزدن  اینجوری منم عذاب نمیکشیدم که مزاحمم ،

قسمت دوم :

از قضای روزگار و ملت از کار در رو امروز هم اداره جات از ساعت 9 تشکیل میشد . من هم از خدا بی خبر با این حال زار و مریض صبح اول وقت اومدم اداره ، کلید اتاق رو هم نداشتم از پارتیشن های 2.5 متری اومدم این طرف از بخت بد گویا اکسس پوینت ها یخ زدن و اینتر نت هم قطع ه با همه حسن نیتی که دارم گفتم حالا که اومدم کارهامو انجام بدم یا ...
امان از این یا ها
***
میگن فریبا تو دوازده سالگی خیلی خوشگل بوده موهای بور و بلندی داشته الانم که بیست و هفت سالی داره همه اذعان میکنن که از اون خوش اندام تر تو خونواده نداریم قد بلند و چهار شونه با اندامی متوازن و موهایی سیاه تر از شبق ، این فریبا خانم تو همون دوازده سالگی ازدواج میکنه و به دلیل کارشناسی خودم همین باعث میشه بدنش دچار تغییرات هورمونی بشه طوری که الان صورتشو تیغ میندازه و شاید ناباروری اش هم از همین جا نشات بگیره بهر حال من نه کارشناسم نه زندگی اونها رو از بیخ و بن میدونم ولی هر دو این استعداد رو دارن
داستان از اینجا شروع میشه که پس از کلی دوا درمون و دلسرد شدن بلاخره یه دکتری تو شهر ما پیدا میشه که همگان به زودی بهش ایمان میارن آنچنان دست این دکتر شفاس که همه از پیر و جوون با هر دردی دم در مطبش صف میکشن ، لازمه بدونین تو این دنیای ما هر کسی بخواد پاشو فراتر بزاره بقیه میریزن سرش ، این دکتر بخت برگشته هم از آزار و اذیت دیگر دکتر ها در امون نمونده بود .
کم کم آوازه این دکتر به گوش فریبا میرسه از چند نفر پرس و جو میکنه و میبینه که چند نفری که به درد او گرفتار بودن الان چند ماهه حامله ان ، با خودش میگه من که به هر دری زدم بذار این در آخر رو هم بزنم شاید قسمت من تو همین در آخر باشه ، میره یکی از مساجد و نذری میکنه و دعایی و میره پیش آقای دکتر .
شیوه کار دکتر به این شکله که دارو هایی اعم از گیاهی و قرص به طرف میده تا دو سه هفته و مدام روزهای خاصی به دکتر سر میزنه تا شروع بارداری شو مشخص کنه ، این دکتر چون شیوه کارش با بقیه دکتر ها کمی متفاوته و راز درمانگریش هم تو همینه به فریبا میگه تو تا سه ماه باید زیر نظر من باشی و پیش هیچ دکتری نری بعد از سه ماه میفرستمت سونوگرافی وقتی مطمئن شدی هزینه درمان رو پرداخت میکنی ، خب چه ضمانتی از این بالا تر . پس از دو هفته باردار میشه و در همون موقع که میره پیش دکتر فردی رو میبینه که جواب مثبت سونوگرافیشو بهش دادن اونروز شادترین روز زندگی فریباس خونه میاد به خانم باجی میگه و به شوهرش و اندکی نمیگذره که تموم مردم با شادی این خونواده سهیم میشن . خودش ناراحت بود که چرا بعضی بهش تبریک نگفتن ، خب حق هم داشتن تو دوران بی فرزندی فریبا کلی کنایه از این و اون خورده بود فریبا هم کسی نبود که آروم بشینه هر کسی هر چیزی خواست بگه هر که هر رفتاری که میکرد او هم بدتر میکرد مثلا خانم باجی این طرف از مردها حمایت میکرد فریبا هم اون طرف واسه خودش دسته ای درست میکرد و از خانم باجی و بلاها ش میگفت . همین باعث کدورت های زیادی شده بود ، گاهی باید گفت ایکاش اینقدر تو زندگی دیگران دخالت نمیکردیم تا روزی غم کوچکی رو براشون بی دلیل بزرگ نکنیم و ضعفی رو به رخ کسی نکشیم تا طرف رو از پا درآریم .
پس از شنیدن این خبرها شوهرش هم خودشو جمع و جور میکنه تا به این زندگی یکنواخت سر و سامونی بده تلاشی میکنه تا هم وضعشون بهتر شه و هم رفاه نسبی ای برای خونواده و فرزندش ایجاد کنه از قدیم هم گفتن هر فرزندی با خودش رزق و روزی شو همراه میاره ، تلاشهاش به ثمر میرسه و کاری پیدا میکنه تو یه شرکت جاده سازی ، کارش راننده بلدوزر تو خط مقدم جاده سازیه ، خانم باجی میگفت
وقتی باش تماس گرفته گفته اینجا هیچی نداریم نه دستشویی نه آبی نه یه جا درست حسابی انگار در بدترین شرایط سپری میکنه اما به سختیش میارزه که آدم زن و بچه اش با کمبودی مواجه نشن . خانم باجی می گفت نذاشته به فریبا بگم که شاریط کاریش چطوره اما خودش حسابی دلش به حالش میسوخت .
می گفت ببین این بچه چه دربدر کوه و بیابون شده
***
من که نمیدونم این لحظات شیرینه یا تلخ ، لحظاتی که انسان در انتظار بسر میبره ، فریبا میگفت شب تا صبح بدنم لرزیده تا برم دکتر ، میگفت این شبا تاب تحمل ندارم به خودم میپیچم و هزار فکر و خیال میکنم ، فکر اینکه دکتر بهم چی میگه و فکر یه بچه ، و لبخندی پیچیده به شرم صورتش رو پر میکنه ، مبگفت خیلی نگران شوهرشه ، میگفت ایکاش بهش نمیگفتم بیچاره خیلی ذوق کرده میگفت کاش میذاشتم وقتی مطمئن شدم بهش میگفتم . میگفت هر دفعه که میرم پیش دکتر زنگ میزنه بهم یا میاد دنبالم ببینه چی شده  ، منم بهش گفتم آخه خنگه یه دفعه آدم رو تست میکنن و مشخص میشه دفعه های بعد واسه مراقبته . اما انگار اون از من بد تره  نمیدونی آبجی خانم اینقدر هوله که خدا میدونه من نمیدونم اینهمه سال چطور تحمل کرده  و نگاهی  حاکی از تشکر به در اتاقی که شوهرش اونجا خواب بود انداخت  .

اون شب همه خوشحال بودن  شادی ای که حضور یه بچه میتونست به خونه ای که انتظارش رو میکشن بده ، جاری فریبا که طبقه بالا زندگی میکنه همونیه که گفتم پنج تا بچه داره و به قول منظر علم این خونه رو دوباره برده بالا ، زمانی که خبر سه قلو آوردنش به گوش رسید همه مات و مبهوت موندن اونم سه تا دختر برا پدری که عشق پسر بود ، فریبا تو نگهداری این سه قلو ها خیلی از خودش فداکاری نشون داد به حدی که بچه ها به فریبا میگفتن مامان و مادر خودشون رو به اسم صدا میزدن ، فریبا شاید هیچوقت فکر نمیکرد که روزی خودش بتونه صاحب بچه ای بشه و همیشه این رویا  رو تو چشمهای بچه های دیگران میدید و حس مادرانه اش رو به اونها انتقال میداد

فریبا برای اینکه اون یه ذره نا امیدی رو هم از بین ببره میره پیش یه قابله به نام مش ریزه که از اون قابله های قدیمیه او هم با یه نگاه به فریبا بهش میگه که حامله است ازش میخواد مشخص کنه که پسره یا دختر و او میگه من الان نمیفهمم دو ماه دیگه بیا تا بهت بگم و او میگه که دکترش گفته که پسره مش ربزه هم که برای اولین بار میبینه دکتری رو دستش بلند شده و تونسته از او زودتر تشخیص بده به فریبا میگه اون دکتری که بفهمه بچه سه روزه پسره یا دختر دکتر نیست پیغمبره و این حرفها فریبا رو شاد تر و خوشحال تر میکنه ، فریبا تو حرفهاش میگفت دکتر ازم پرسیده میخوایی رنگ چشمای پسرت چه شکلی باشه فریبا هم گفته هر جوری که هست همونطور باشه من دلم میخواد بچم همونطوری باشه که خدا میخواد . به این طرز فکر فریبا احسنت گفتم  ، فریبا میگفت وقتی دکتر گفته هورمون نمیدونم چیه تو زیاده به همین دلیل بچه ات پسره و همین دلیل وجود موهای ظخیم روی صورتته  منم بهش گفتم خدا رو شکر این ریشها به یه دردی خورد .
اون شب با تموم خاطرات گذشته و نزدیک و حرفهای اون لحظه گذشت و من بارها خواستم در این باب بنویسم که فرصت دست نداد تا اینکه دیروز مادرم زنگ زد تا ببینه سونوگرافی کرده یا نه ، گویا مطب اون دکتر رو پلمپ کرده بودن و فریبا که رفته پیش سونوگرافی بهش گفتن خانم شما حامله نیستی ، بچه چی ، به شما فقط یه دارو هایی دادن تا حالتون عوض شه و فکر کنی که حامله ای  و گرنه شما حامله نیستی .فریبا دیگه نتونست برگرده خونه میره زادگاهش ، شوهرش توی این برف و سرما تو جاده و تو اون شرایط مشغول به کاره ، دکتر قلابی جای دیگه ای مطب باز میکنه و به کارش ادامه میده فریبا که پیشش میره او باز هم همون اراجیف رو سر هم میکنه ، به مامان میگم مگه بچه سه ماهه معلوم نیست میگه چرا ، از همون روزای اول حالش کلا عوض میشه سه ماهه که دیگه کلی تغییر میکنه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 13:26  توسط آرش  | 

نداری

دلم میخواد بنویسم امروز بر من چه گذشت اما بی خوابی امونم رو بریده

نمیدونم تا کجاشو میتونم بنویسم ولی همینجور روایی تعریف میکنم خواهش میکنم نخندید

دلم خوش بود که امشب تلویزیون فیلم داره تازه شروع شده بود که تلفن زنگ زد از قرار مهمون داریم مامان کارتشو بهم داد همراه هزار و پونصد تومن که برم یه خورده میوه بگیرم اول مامان خودش خواست بره منتها گفتم ممکنه مهمونا زود برسن و خوب نیست مامان نباشه مردم چی میگن میوه تو خونش نبود رفته خریده بیرون رفتم ، هوای بسیار خنکی بود که رو به سردی میرفت باد آرامی هم می وزید و هر از چند گاهی برگی از درخت می افتاد مسیر بسیار شاعرانه بود و زیبا ، سر راه چند تا میوه فروش باز بود به اولین بانک که رسیدم موجودی رو چک کردم فقط شش هزار تومن توش بود حقیقت این بود که بعد از فوت بابا باید حقوقش رو به حساب مامان منتقل میکردن من همه کارهاش رو انجام داده بودم و قطعا باید دیروز واریز میشد اما بعد از تماسهای مکرر امروز فهمیدیم احمقها هنوز حکم رو صادر نکردن و همین باعث شد که یک ماه دیگه هم از حقوق خبری نباشه ، اگه به کسی هیچی نگین بابا بیمه عمر هم داشت و اگه باز هم نگید خرج کفن و دفن رو هم باید پرداخت میکردن بگذریم بابا اونقدر رو حساب کتاب فوت کرد که هیچ کم و کسری نداشت .

خواستم دو هزار تومن بردارم که به علت نقص فنی معذور از پرداخت بود به بانک دیگه ای سر زدم یکی از اون بانکهای شیک و پیک که آدم خجالت میکشه از جلوی درش هم رد بشه برای خرید مکان این بانک فقط دو میلیارد تومن پرداخت شد خواستم از خود پردازش استفاده کنم که یه خانم و آقا اومدن پشت سرم و ذل زدن به دستهای من ، منم فقط میخواستم دو هزار تومن بردارم ، در یک ثانیه تمام بدنم گرم شد دستم روی دکمه پرداخت نمیرفت این دو تا اژدها از دو طرف من نگاه میکردن صدای نفس هاشونم میشنیدم ، بلاخره تصمیم گرفتم مثلا ببینم موجودیم چقدره و سریع از اونجا دور شدم مسیری رو رفتم تا مطمئن شم اون دو تا از اونجا رفتن دوباره برگشتم و خانمی و پسرش رو دیدم که جلوی باجه ایستادن منم طبق معمول فاصله رو رعایت کردم که با خیال راحت کارشون رو کنن خانمه چسبیده بود به دستگاه و پسرش هم جلوی من ایستاده بود پیرمردی هم اومد و منتظر شد تو دلم خدا خدا میکردم که کسی دیگه نیاد مادر و پسر که رفتن با احترام تمام به پیرمرد تعارف کردم که از دستگاه استفاده کنن و من منتظر میشم پیرمرد لبخندی از روی مهر زد و رفت جلوی دستگاه به خودم گفتم اگه کسی دیگه بیاد میفرستمش جلو و میگم من منتظر یه تماس هستم شما فعلا از دستگاه استفاده کنید ، اما کسی نیومد پیرمرد که رفت منم به سرعت روی دکمه ها ضربه میزدم تا اینکه قبل از اومدن کسی من پولمو بگیرم شانس در همون لحظه یه اتوبوس مسافری با کلی مسافر کنار خیابون ایستاد و همه زاویه دیدشون دستگاه خود پرداز بود و دو هزار تومنی که قرار بود خارج شه داشتم به شانس خودم فحش میدادم که یکهو دستگاه نوشت از پرداخت وجه معذوریم ، چقدر خوشحال شدم و به مسافرانی که اومده بودن از دستگاه پول بگیرن گفتم دستگاه خرابه به من که نداد شما امتحان کنید و رفتم اونطرف خیابون بانک کشاورزی مبلغ رو تایپ کردم و منتظر شدم دیدم نوشت حداقل میزان پرداخت به کارتهای عضو شتاب پنج هزار تومن می باشد ، چهار تا فحش دادم به اون یارو که دستور چنین کاری رو داده ، نمیدونستم چی کار کنم با هزار و پونصد تومن من چی بخرم که آبرومند باشه  

یادم افتاد که ته جیبم باید یه هزار تومنی باشه و با این میشه دو هزار و پونصد تومن داستان وجود این هزار تومن از این یکی زجر آور تره کوتاه اینکه این هزار تومن از بقایای عیدی امسال بود که لای کتابها گذاشته بودم و تصادفی پریروز دیدمش مونده بودم باش چی کار کنم از طرفی باید میرفتم سلمونی به قول شما آرایشگاه چون هم خیلی نا مرتب شده بود هم اینکه امروز صبح با شهردار قرار ملاقات داشتم و انصافا ضایع بود در اولین برخورد چون تازه یه هفته است منصوب شده از طرفی تو خماری بودم که این مطالبی که نوشتم رو تو وب بذارم و یه اکانت بگیرم که برای بار چندم لقب خسیس رو بهم ندن از طرفی دیشب با آجی کوچیکه رفته بودم بیرون تو برگشت مامان رو دیدم با آجی بزرگه و چند تا از دوستاش و بچه های همکاراش داشتم ضعف میکردم نمیتونستم حرفی هم بزنم چون میدونستم ته کیف مامان هم باید خالی باشه اونموقع من ته جیبم هزار و پونصد تومن بود ما جمعی میشدیم هشت نفر اینها هم همه عین خیالشون نبود و نا سلامتی من فقط بینشون مرد بودم هیچی تموم پول رو دادم پنج تا چیپس ، زرنگی کردم با طعم های مختلف گرفتم و گفتم از هر طعمی یه دونه گرفتم تا با هم عوض کنیم و از همه اش هم خورده باشیم هیچی خلاصه که از چهار هزار تومن لای کتابها هزار تومن ته جیبم بود اونم پول اکانتی بود که ظهر نگرفتم و پیاده هم تا خونه اومدم به خودم گفتم بلاخره با این پول میشه چیزی خرید رفتم در مغازه و انار رو قیمت کردم گفت هزار و صد تومن گفتم یه کیلو بده نگاه که کردم 5 تا دونه انار بیشتر نشد طرف گفت بیشتر نمیخوایی گفتم نه فعلا ، سیب کیلویی چند ؟ شنیدم هزار و صد و نهصد ، گفتم یه کیلو  هم از اینا بدین یه نایلکس بهم داد و منم سعی کردم از اون ریز ها و خوبهاش بردارم که حداقل زیاد شه آخه مهمونا حداقل شش نفر میشدن ما هم چهار نفر خدا بداد برسه وقتی سیب رو میزاشتم رو ترازو تموم دلهرم این بود که از دو هزار و پونصد بیشتر نشه لرزی تو وجودم بود و خدا خدا میکردم که طرف گفت دو هزارو پونصد تومن داشتم پر میکشیدم به خودم گفتم دو هزار و پونصد ، دو هزار و پونصد ، دقیقا دو هزار و پونصد دستی به جیبهام زدم که مثلا نمیدونم پول تو کدوم جیبمه و تموم دارایمو دادم بهش و شاید برای هزارمین بار بی پول بی پول بی پول شدم از در میوه فروشی که بیرون اومدم نگاه پسرکی ژولیده روی میوه های دستم نقش بست و آهی در درونم فریاد کشید

دلم سوخته بود  ، دلم برای پسرک ژولیده سوخته بود .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 12:22  توسط آرش  | 

چشم

امروز دیگه برام چشم و چال نموند ، تقصیر خودمه بچه شدم به حرف این دکتر های روانشناس گوش دادم

یه کتاب بود ترجمه یه یارو خارجی ، همینش مهمه آخه احمق به خودم نیستم به اون یارو که ترجمه کرده میگم اون یارو که نوشته واسه فرهنگ خودش نوشته نه واسه یه بابایی مث من حالا نگو تو عقلت کجا بود .

در حالی که به خودم امید میدادم و فحش و بد و بیراه به مترجم یکی از همکارای قدیمو دیدم اونم چشماش قرمز شده بود منم نه گذاشتم نه برداشتم که طرف 10 سال از من بزرگتره گفتم شمام کتاب جوانان باید بدانند رو خوندین ، شما دیگه چرا حالا منو بگی مجردم شما که متاهلید چرا ؟ گفت نه بابا از دیشب سردرد داشتم استخر هم رفتم الان داغونم حالا قضیه این کتابه چیه ؟ من که تازه دوزاریم افتاده بود یعنی همون سوتی اول که گفتم فهمیدم چی کردم خواستم رفو کنم اما انگار حلوام رنگ نداشت

گفتم تقصیر این باده امروز بد جور باد میاد

راست میگی آدم رو کلافه میکنه

خوش به حال این ژاپنی ها هر چی هم باد بیاد هیچی نمیره تو چش و چالشون

از قضا من که از خواب بیدار شدم شاد و شنگول بودم چون یه دوستی بهم گفته بود خرس . منم گفتم حالا که بهمون میگن خرس بذار مث خرس هم بخوابم یعنی یه حالی داد . بیدار که شدم گفتم امروز وقتشه یعنی من پرم از انرژی مثبت صفا دادم و زدم بیرون یه مسیر سرسبز هم انتخاب کردم و چشمام هم تا ته باز کردم تو این کتابه گفته بود برای جذب دیگران چشمها بزرگترین نقش رو ایفا میکنن یعنی برای جذب فرد مقابل بهش نگاه کنید و با نگاهتون حرفها باهاش بزنید حتی زمانی که خواستید به چیز دیگری نگاه کنید آروم آروم سرتونو برگردونید و نگاهتون رو نگیرید یعنی یه نگاه گرم ، منم که عقلمو دادم دست یارو خرجیه گفتم برم جذب کنم

پامو که از در گذاشتم بیرون یه مشت خاک از نا کجا آباد اومد راست رفت تو چشم من بدبخت که تا ته بازش کرده بودم

با همون چشمای سرخ شده و اشک ریخته رفتم یه میدونچه خلوت پیدا کردم و همونجا وایسادم کار دیگه ای نمیشد کرد چون ته جیبم شپش ملق میزد آخرین ته مانده رو پریروز داده بودم اکانت اینترنت و دیگه هیچی نداشتم هیچ هیچ هیچی الان چند روزه همینطورم همینهاست که به جهان سومیم شاکیم ، خلاصه چاره ای نبود یعنی اگه حساب بانکیم به فلک میرسید بازهم تو میدونچه میموندم و به این مردمی که با باد دست و پنجه نرم میکنن خیره نگاه میکردم ، بخدا خیلی لذت بخش بود صحنه های جالبی رخ میداد اونموقع بودم که فهمیدم این خارجیها زیاد کتاب مینویسن و ما جهان سومیها هم زود باور میکنیم ، خواستم بپرسم چه کتابی خوندین که اینجوری باد غفلگیرتون کرد اما گفتم یه پسر خوب از این کارا نمیکنه

همه چیز بود پاشنه شکسته ، برگ پاییزی زینت بخش موها ، آب بینی را کرده ، مانتوهای چاک دار هوا رفته ، روسری های با دو دست گرفته ، تعادل بهم خورده ، سیلی خوابیده تو صورت بچه ، راستی فهمیدم که لبوی اصفهانی کیلویی دویست تومن

یک ساعتی گذشت مطلبی راه بازگشت منو برقرار کرده بود تو راه بازگشت یه جا اینترنت مفتی برای ثانیه هایی گیر اوردم دیدم حسن جا خجالتم داده و کلی در مدح من نوشته خیلی از این مدیحه سرایی خوشم اومد اومدم خونه ، نه نیومدم یه اتفاقی دیگه افتاد که جالب بود ، چی بود ؟ .......................

آها آقا سر کوچه یه چیزی دیدم وا رفتم ، تقصیر خود خرمه که تو کوچه ویلون نیستم این دختر همسایمون چه جوری یهو اینجوری شده بود سر پیچ بودم اونم اونور پیچ بود یه لحظه بود اونقدر جا خوردم که بعد نیم ساعت یادم افتاد درس امروز چی بود ، خونه که رسیدم اولین کلمه این بود "چی کار کردی آرش ؟ "

بعد از تماشای آینه خنده بود که قطع نمیشد ، موها که رو هوا بود محض خدا دو تارش هم تو یه راستا قرار نداشت از این بگذریم یه تیکه برگ چنار از اون گنده ها تو این دو تار موی من جا خوش کرده بود از این بدتر نمیدونم دستمو کجا زده بودم که یه خط سیاه انداخته بود رو صورتم .

نتیجه اخلاقی اینکه در مباحث روانشناختی حرف این خارجیها رو گوش نکنید ، درسته کتابش خارجیه اما به جوونیتون رحم کنید .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:4  توسط آرش  | 

سیرسیرک

 

 

آخ بمیرم برا این سیر سیرک بیچاره ، حتما خیلی سردشه که اینجور سازشو کوک کرده ، شایدم داره از سرما میلرزه و به من فحش میده ، احتمالا پیش خودش میگه کدوم احمقی گفته این بشر دو پا عقل تو کله شه ، که اگه بود در اتاقش رو  بروی سرما باز نمیکرد و نمینشست لای در ، که اگه عقل تو کله اش بود از همون پشت پنجره به آسمون ذل میزد و به ماه ، که اگه عقل تو کله اش بود حداقل یه لباس گرم میپوشید ، البته بهتره از حق نگذریم شاید اون بدبخت عاشق شده آخه میگن آدمای عاشق بدنشون داغه ، وای خدا چقدر سرده امشبو تا صبح دووم بیارم شانس اوردم حتما صبح یه سوراخ سنبه ای گیر میارم می تپم تو خونه گر چه این بیرون و اون تو فرق چندانی هم نمیکنه وقتی این پسره احمق در اتاق رو چار طاق باز گذاشته حیف که دستم بهش نمیرسه و گرنه پوستی از کله اش میکندم تا قدر عافیت رو بدونه . ای خدا به همین ساز قشنگم به همین سیر سیری که میکنم قسم ، اصلا به همون ماه زیبای تو آسمونت که میون دو تا درخت چنار میدرخشه قسم ، اصلا به همین دو تا درخت چناری که بابای این پسره تو کوچه کاشته قسم منو از این دربدری و بی خونمونی خلاص کن بخدا مردم از بس از این باغچه به اون باغچه پریدم ، اینقدر که از دست این و اون فرار کردم اینقدر که شب تا صبح تو رو صدا زدم و تو به فریادم نرسیدی ، ای خدای بزرگ قسم به همین شب سردت و این لرز تنم جای منو با این پسره دیوونه عوض کن . اونوقت میدونی چی کار میکردم به جای اینکه بشینم لای در باز ، تو سرما و هیچ احساس سرما نکنم ، بجای اینکه به درختهایی که بابام کاشته ذل بزنم و به چشمک زدن ماه بخندم به جای اینکه خودمو به عالم و آدم دیوونه معرفی کنم ، به جای اینکه فکر کنم ببینم آیا آسمون خدا همه جا همین رنگه و نفهمم چرا آسمون خونه ما اینقدر سیاس و نفهمم چرا دنیا اینقدر زیبا نیست که بود و نفهمم چرا دنیا اینقدر کوچیکه یا اصلا چرا اینقدر بزرگه و من اینقدر کوچکم .

.

.

.

هیچی خدا ، ببخشید ، نه اصلا چیزی نمیخوام بگم ، شرمنده ام مزاحمت شدم پاک یادم رفته بود که تو خدایی و باید خدایی گری کنی هیچ یادم نبود که تو باید به همه برسی هیچ یادم نبود که عدالت تو چیزیه که من تاب راحت پذیرفتنش رو ندارم ، اینقدر بی تابی در برابر عدالت تو بی سبب نیست تازه فهمیدم من لیاقتشو ندارم که اگه داشتم به جای این خاک سرد تو بهشت تو قدم میزدم

  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 0:58  توسط آرش  | 

ای کاش می شد بچه گی را تمدید کرد

نه این قرارمون نبود
                   تو بیخبر بری
من خسته شم که تو
                   بی همسفر بری

این مطلب رو فروردین امسال نوشتم ، وقتی که آخرین برفهای زمستان آب شده بود
لطفا نظر کارشناسانه خودتون رو بیان کنید

***

چقدر دلم برف میخواد
هنوز از برف سیر نشده ام و از سفیدی همگونش و از سرمای پیرامونش
و دلم میخواست زیر پتوی گرم خویش به لالایی مادر جان بسپارم
وه چه زود تمام شد بی آنکه لالایی مادر همنوای دلم باشد

و تمام تنم نیاز خواهش وار کودکی است برای یک لالایی کودکانه
و تو از اندوه بازگویی و من از آغوش پر مهر و نوایی دلنشین در گوش

ای کاش می شد بچه گی را تمدید کرد
یا به خود گفت میتوان برگشت

و به رویای پرندگان مینگرم در پهنه آسمان سیه گون
و به صیدشان که چگونه پر پر میزنند
و دو شناسنامه بر روی میزی گوشه اتاق و نگاهی آرام بر میخ های خالی از قاب بر پهنه دیوار
و حرکت مارپیچ وار مورچگان بر دیوار و بر زمین و بر روی پاهای خسته و رنجور من
و آنگاه برای آخرین بار ایستادن و پای بر زمین کوفتن و رها شدن
و پیوستن با سرود زندگی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:20  توسط آرش  | 

قربانی

مطلب زیر فقط یه داستانه خواستم کمی دور باشم اما واقعی کمی زمان جابجا شده چیزی در حدود دو ماه

بزرگای محل بهش می گفتن مشد علی قصاب اما من میگفتم مشد علی
همه اش اصرار مامان بود ، هر چی گفتم الان وضعم خوب نیست ، اصلا دلم به اینکار رضا نمیده ، به خرجش نمی رفت میگفت رسمه ،خودم خرجشو میدم .
میگفتم حالا بذار ما به رسوم احترام نذاریم مگه چی میشه ؟ ناخنها شو گزید و مثل همیشه گفت خوبه خودم میرم.

اولین بار تو بازار دیدمش برای یه لحظه چشمم تو چشمش افتاد ، حس عجیبی بود انگار چیزی ما رو بهم پیوند میداد ، یعنی این خودشه یعنی بلاخره پیداش کردم.
همونطور خیره به من نگاه میکرد و زیر لب چیزی به دوستانش میگفت ، صبورانه به سمتش میرفتم و سر تا پا شو برانداز میکردم ، خدای من چه اندامی و چقدر زیبا ، سفید سفید با چشمانی درشت و مژه هایی بسیار بلند .
در کنار من آرامش خاصی داشت کنارم ایستاده بود ، بی اختیار دستم دور کمرش حلقه زد دور و بری هاش زیر چشمی نگاه میکردن اما خودش ساکت بود ، دستشو گرفتم و راهی شدم گویا آخرین نگاه رو به دوستانش کرد انگار میخواست بگه نگرانم نباشید من بهش اعتماد دارم .
ناهمواری راه خسته اش کرده بود ناچار بغلش کردم  . صدای قلبش رو حس میکردم آرام و ریز چقدر ظریف بود و شکننده .

بلاخره به جیپ مشد علی رسیدیم و سوار شدیم توی راه خونه هر بار به بهونه ای سرشو به صورتم نزدیک میکرد و منم دور از چشم مشد علی نوازشش میکردم انگار لذت تموم عالم رو بهش داده باشن چشمهاشو خمار میکرد و خودشو بیشتر به من میچسبوند . به خونه که رسیدیم همه آماده بودن بغلش کردم و با خودم اوردمش پایین جرعه ای آب بهش دادم تو این فرصت مشد علی چاقوشو تیز میکرد ، یا تشنه نبود یا نمیخواست آب بخوره مشد علی دستی به گردنش کشید و بسم الله رو گفت . او نگاهش رو به نگاه من دوخته بود گویی می پرسید جواب اعتمادم این بود .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 1:25  توسط آرش  | 

بین ساعت 8:30 تا 11

 

سرم داره منفجر میشه ، برای خرید قرص از خونه میام بیرون تاریکی همه جا رو گرفته

حالم خیلی عجیبه بازم دچار هذیون شدم

مثل تازه وارد ها نگاه در و دیوار و درخت و آسمون میکنم

به تک و توک آدمهاییی نگاه میکنم که بازماندگان روزند

به خودم میگم این درختها عجب عجیبن

یادتون باشه من اصلا منطقی نیستم من در این حالت تو یه هذیون کامل به سر میبرم

حس میکنم من مال اینجا نیستم ، یه حس مث آدم فضایی بودن همه چیز برام عجیبه انگار همه چیز یه جور دیگه شده انگار این من نیستم که دارم قدم میزنم من فقط حس میکنم این شهر این تصاویر برام همه اش مث یه دنیای خیالی میمونه یه دنیای خیالی یه توهم یه هذیون انگار تو یه بازی سه بعدی گیر افتادم

احساس خفگی میکنم ،

اینجا خیلی تنگه

به سرعت سرمو به طرفی برمیگردونم تا شاید از سر دردم کم شه فایده چندانی نداره به دارخونه میرسم شب شده و همه جا تعطیل به سمت داروخونه شبانه روزی میرم خدایا چقدر شلوغه کمی منتظر میشم و به آدمها خیره میشم از انتظار بدم میاد بیرون میام و به سمت داروخونه دیگه ای میرم

از کنار چند نفر رد میشم و تو مالیخولیای خودم سیر میکنم به داروخونه میرسم میرم تو نمیدونم چرا روی نیمکت میشینم و به مسئول نگاه میکنم و به آدمها که میان و میرن و به خودم هیچوقت اینجوری نیومده بودم اینجا انگار دلم تنگ شده بود سابق بر این یه پام تو داروخونه ها بود اما چه فایده به قول شما فقط زجر کشیدنشو طولانی تر کردیم شاید بهتر بود داروخونه ای نبود

نگاهم دور داروها میچرخه آدمها میان و میرن آدمهایی که فکر و ذکرشون مریضیه که به خاطرش تا اینجا امودن انگار درکشون میکنم انگار این حس تو وجودم رخنه کرده انگار داره میگه دیگه نیاز نیست دارو بگیری دیگه نیاز نیست تو فکر عزیزی باشی که تو درد به خودش میپیچه

برای لحظه ای درد وحشتناکی تو سرم میپیچه سرمو پایین میگیرم بند کفشم داره باز میشه ، همون جور ولش میکنم شاید میخواد نفس بکشه

همچنان سرم پایینه دو تا کفش زنونه که زیر فشار سر سام آور فریاد کمک سر میدن از جلو رد میشن و پشت سرش دو تا دیگه که آنچنان جر خورده بود که دلم به حالش سوخت ناگهان تکون سختی میخورم و صدای نفس بلندی تو گوشم میپیچه و کفشهای بعدی هم میان کنارم و بازهم تکون میخورم اما اینبار آروم تر از قبل

باید قرص بخرم و برگردم نگاهی به متصدی میندازم و نگاهی به داروها و به خودم و به دردم دردی که تو سرم میپیچه و دنیا رو برام تبدیل به مالیخولیا کرده .

به خودم میگم این درد چرا تو وجودمه ؟ این درد خوبه یا بد ؟

به خودم میگم من چه بی رحمم که میخوام دردم رو نابود کنم

به خودم میگم درد تو فقط مال خودته و بس

به خودم میگم باید تاب اورد باید تحمل کرد

به خودم میگم پاشو دیگه وقت رفتنه

بلند میشم و بدون حرفی بیرون میام

شدت درد هر لحظه بیشتر و بیشتر میشه

ناگهان همه جا شلوغ میشه پیاده رو پر از آدمهایی میشه که به هر طرف میرن مغازه ها همه بازن دو نفر تو طلا فروشی یه نفر بغل کلید سازی وایساده من دارم بین کت و شلوارها قدم میزنم خیابون پر از ماشینه و بوق وحشتناکی نظر همه رو به خودش جذب میکنه ، مهدی از اون طرف خیابون رد میشه من توی صف بانک منتظرم

جوی آب لف زده و قسمتی از پیاده رو رو آب برداشته مردی با قدرت تمام پاشو تو آب میکوبه و رد میشه چراغ قرمز میشه و ماشینی کنارم ترمز میکنه من رد میشم و دیوار روبرو رو دارن سنگ میکنن و صدای فرز منو دیوونه میکنه پیغام با عرض پوزش روی دستگاه ای تی ام بهم چشمک میزنه

سرم به انفجار رسیده  ، یه چیزی داره داد میزنه بسه بسه بسه آرش نکن دیگه بسه تو منو کشتی بس کن صدا بلند تر و بلند تر میشه

همه جا تاریک همه جا سکوت دارم

به خودم میام دارم نفس نفس میزنم و میگم بس کن بس کن

مثل دیوونه ها به اطراف نگاه میکنم و میگم زندگی آیا درون سایه هامان شکل میگیرد

به راهم ادامه میدم تلو تلو میخورم همه دنیا دور سرم میچرخه دستم رو به درختی تکیه میدم و سرمو میندازم رو دستم دقیقه ای نمیگذره که یکی بهم میگه کم نیار پاشو ادامه بده

راه خونه رو پیش میگیرم میخوام داد بزنم این زندگی چیه ؟ کجاست ؟ من توی اونم یا اون توی من ؟

اما فقط صدای ضعیفی از گلوم خارج میشه

راه رو ادامه میدم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 4:2  توسط آرش  | 

هذیان

و باز هم شبی دیگر
شبی دیگر و رویایی دیگر برای آرامشی که در پناه آن شب را در خلوتی از اوهام بسر ببریم و توانی بیابیم برای جهت بخشیدن به دنیا در فردایی دیگر
هر شب با خود نوایی بهمراه میآورد گاه نسیمی آرام لابه لای درختان چنار میوزد و گاه جیر جیرکی کوچک آرامش را از وجودمان دور گاه صدای جیغ های گربه ای و گاه صدای دزد گیر اتوموبیل همسایه

هر شب باز میآید و با خود نوایی به همراه دارد و گاه صدای ضربه های من روی صفحه ای از کلیدهای مشابه و متفاوت صدای ضربه های هذیان من در سکوت اتاق نقش میبندد و چراغ ها خاموش که نور چراغ هم تنهایی مرا میشکند ، انگار همه جا که تاریک شد و همه چیز ناپیدا من نیز به خود میرسم چه در آن زمان دنیا با دل من هم آهنگ مینوازد و سکوتشان یکرنگ میشود و باز پس در تاریکی خموش خود میخزم و به تنهاییم پناه میبرم
درون من کودکی پیر و  تب دار نشسته و به سکوت نیمه شبانش مینگرد درون من کودکی پیر و تب دار خاموش و سرد هذیان میگوید
درون من کودکی سرد و بی جان در آرزوی لبخندی شادی انگیز به آسمان بی ستاره اش مینگرد
درون من خاموش و خسته و تب دار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 23:27  توسط مترسک  | 

پناه آسمان

 

             

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 9:7  توسط سکوت  | 

کلکسیون من

روزگاری گذشته و روزگار دیگری در پی اش

این روزها آمار موجوداتی که به نوعی در صدمه دیدنشون نقش داشتم بالا رفته
همینطور که پیش برم بلاخره یه روز به یه قاتل حرفه ای حیوانات تبدیل میشم از قدیم هم گفتن شتر دزد نمیدونم چی چی بگذریم ضرب المثلش مهم نیست مهم ذات مطلبه که میدونی
میدونی پیوند جان
خوبه میدونم خیلی وقته بهت سر نزدم ، خیلی وقته احوالتو نپرسیدم ، هر وقت تنها میشم میام سراغت آره همه اینها رو میدونم اما تو همیشه با منی ، همیشه میدونی من چی کار میکنم و حتی دلم می خواد چی کار کنم پس نیاز به حرف زدن باهات نیست
از این به بعد اینجا برات مینویسم
ببخش دیگه
آخه دلت میاد
مرسی
آره آره خودم میدونم عهدمون مثل همون چهار سال پیش
نظراتتو شخصا به خودم میگی و منم بیش از این انتظاری ازت ندارم

اولین موجودی که از طبیعت پاشو گذاشت روی میز من یه تیکه سنگ بود یه سنگ خوشگل و سوراخ سوراخ البته نمیشه گفت سوراخ بهتره بگم حفره و از هر طرف که نگاش کنی یه جور میبینیش
شاید تو راست میگی اونو من واسه این اوردم خونه چون از هر زاویه اش به من چیزی میگه اون سنگیه که به مدلهای مختلف میتونی رو پای خودش بایسته اون یه سنگه ولی بیش از هزار حرف با من میزنه
دومین موجود یه خرچنگ مرده بود ، نه بخدا اینو من نکشتم خودش کشته شده بود افتاده بود تو آفتاب و خشک شده بود خیلی موجود جالبیه با اون پاهای پنج تیکه اش و زاویه حرکت پاهاش و اون دندونها و اون چشمهای بیرون زده اش چیز جالبی که داشت و من هیچوقت نمیدونستم اینه که یه دم پهن هم داره یه دم پهن که کاملا زیر شکمشو میپوشونه فکر میکنم کارهای زیادی میتونه با اون انجام بده ، بخش سوم و چهارم هر پاش فقط اندکی به چپ و راست خم میشن و بقیه قسمتها هم به چپ و راست و هم به بالا و پایین این باعث میشه که بتونه از سنگها با راحتی بالا بره
و اون دستهای تنومندش که لرزه بر اندام میندازه و اون چنگک های زیبا و بزرگ زیر این دستها یه جفت دست دیگه هست که نمیدونم باید گفت دست یا دندون ولی دقیقا شبیه دستاشه و فکر کنم برای ریز کردن ازشون استفاده میکنه زیر این دستها ردیفهای دندوناش قرار داره که اولی فقط بدرد له کردن میخوره اونقدر پهن و قویه دیگر جالبی که تو دندونهاش هست اینه که بر خلاف بقیه حیوانات این خرچنگ کوچولوی من دندونهاش از چپ و راست باز و بسته میشه نه از بالا و پایین
ولی از هم زیبا تر و جذابتر این زره ایه که تموم بدنشو فرا گرفته اونقدر طراحیه این زره اعجب انگیزه که هیچ محدودیتی براش ایجاد نمیکنه
یه چیز جالب دیگه هم هست به خاطر زاویه حرکت کمی که پاهاش به چپ و راست دارن و ظرافتی که تو این بخش از بدنش هست به سادگی کنده میشه ، البته نه دیگه اینقدر ساده که من گفتم ولی اگه لب رودخونه دقت کنی میتونی یه پا پیدا کنی
موجود بعدی که روی میز من جا گرفت یه سنجاقک بسیار زیبا و بزرگه
وای خدایا سنجاقک خیلی اعجاب انگیزه از بچگی سنجاقک برام جالب بود خصوصا نوع پروازش سنجاقک من سرش آبیه بدنش سبزه دمش آبیه یعنی دمش آبی بود کم کم سیاه شد زیر شکمش زده و همچنین بالهای توری مانندش یه حاله ای از رنگ زرد داره جلوی هر کدوم از بالاش هم کاملا زرده منظورم ستون اصلی هر کدوم از بالهاشه و ستون های فرعی بالهاش سیاه رنگه دو چشم خیلی گنده هم رو سرش داره که یه برق خاصی توشون هست اینجوری که من گفتم فهمیدیم که بال سنجاقک چند ستون داره که اولی قویتره و بقیه پشت سرش کم کم ضعیف میشن نکته مهم اینجاست که هر کدوم از این ستونها کاملا مجزا عمل میکنن و این پیوند بین ستونهاست که براشون محدودیت ایجاد میکنه همین امر باعث قدرت مانور فوق العاده سنجاقک میشه سنجاقک چهار تا بال داره و شاید این موضوع باعث میشه که میتونه رو اسمون ثابت بایسته
یه سوال آیا کسی میدونه یه هلیکوپتر چطور بالا و پایین میره اگه فهمیدین راز پرواز سنجاقک رو هم میفهمین که صد البته اون رو از روی این برداشتن اما مهندسی معکوس یعنی همین
از این جالب تر این گردن باریکشه با اون گردش فوق العاده زیادش گرچا سنجاقک من گردن شکسته است ، ای بابا بهت نگفتم چه جور شد که اینطوری شد خب ما بعد از ظهر ها میرفتیم بدمینتون بازی میکردیم تو یه پارک خوش آب و هوا یه روز از این روزها یه سنجاقک بدبخت خورد به راکت بدمینتون اینجانب اونم چی با اون شدتی که من به توپ ضربه میزدم حق داشت گردنش بشکنه یعنی دو تا پیچ اضافه خورد
اون اول که افتاد زمین این رفیقمون گردنش رو جا انداخت اما گویا خوب جا ننداخت چون فوت کرد
سنجاقک من نره یعنی از کجاش میگم از اون دو تا زائده ای که ازش بیرون زده بود حالا میگم چرا دو تازائده یکی برای اینکه بره تو که بلند تره و یکی برا اینکه گیر کنه به بدن ماده که فرار نکنه و این بدبخت رو اخته کنه سنجاقک نر و ماده اتصالشون از ته دمشونه بر عکس بقیه حشرات که پشتشون رو بهم میکنن اینها چون دم بلند و انعطاف پذیری دارن (مال من که ده تیکه است خودتون حساب کنید چه انعطافی میتونه به سنجاقک بده حالا شاید مثل دم چیتا نباشه ولی کمتر از اونم نیست ) دارن میتونن بالای سر هم وایسن و بعله دیگه .
بزارین از بدمینتون براتون بگم ، حرفه ای بازی میکنیم ها نه از این الکی ها فقط اسپانسر نداریم و گرنه قهرمانی جهان رو شاخمون بود البته الانم هست اما نیست ما شاخ نداریم بهمون نمیدنش دو سه باری هم اعتراض کردیم ، خوبه دیگه زیادی  خود شیرینی کردم خلاصه این بدمینتون ما هم هر روزش یه داستانی داره اما بذارین مربوط هاش رو بگم دم غروب که بازی میکنیم این توپ نیست میره هوا ، البته توپ که نیست ما بهش میگیم توپ بحثش واسه بعد این توپ میره هوا این خفاشها هم فکر میکنن جونوری چیزیه نه اینکه چش و چال درست حسابی ندارن میان دنبال توپ یکی از این احمق ها تا این پایین اومد دنبال توپ منم که فکر نمیکردم اینقدر بیاد پایین توپ رو زدم یک هزارم ثانیه بعد هم یه خفاش درشت رو نقش زمین کردم اندازه اش یه 25 سانتی میشد با اون گوشها و دندونهاش چیز ترسناکی از آب در میاومد خصوصا اون بدن پشمالوش بالهاشو باز کردیم خدا رو شکر زنده بود یه چند دقیقه ای بالا سرش نشستیم که کسی آسیبی بهش نرسونه و بدنشو وارسی میکردیم بال این یکی خیلی جالبه بالی از پوست با اون انگشتهاش همه چیز یه حیوان گوشتخوار رو داره حتی قدرت ایجاد وحشت رو یه خورده که حالش سر جا اومد تکونی بهش دادیم و به سختی پرواز کرد و رفت اما کاملا مستقیم پرواز کرد خوشبختانه اونقدر قوی بود که با اون ضربه فقط گیج بشه بدنش هم اونقدر انعطاف پذیر بود که امیدوار باشیم نشکسته
فقط خیلی ناراحت شدم که گذاشتم بره ایکاش میاوردمش خونه آخه میدونید باعث شد از اون به بعد بقیه حیواناتی که ناقصشون میکردم دوباره آزاد بشن و برن
یکیشون خیلی حیف بود الان براتون میگم
ما داشتیم بازی میکردیم دیدم یه خانم خوب و خوشگل داره از اون دور میاد چون پشت سر این رفیق ما بود احتیاط رو واجب دونستم که یه خورده با توپ بازی کنم تا طرف از محدوده خارج شه همین کار رو هم کردم یعنی دو سه ضربه خودم با توپ بازی کردم و ضربه رو زدم و توپ هم که از دل من خبر دار شده بود یکراست پرواز کرد و تو بغل خانمه جا گرفت منو میگی سرخ شدم سفید شدم شرمنده شدم ، دلم میخواست برش دارم بیارمش خونه اما نمیشد یه چیزی جلومو میگرفت با یه خجالتی آکنده از شرم فقط گفتم ببخشید طرف هم بلافاصله توپ رو انداخته بود زمین و هیچ اعتنایی نکرد ، آخ که چقدر دلم میخواست میشد دستشو بگیرم بیارمش خونه اما نمیشد ، نمیشد ، نمیشد .
حالا حسابشو کن که چقدر دلم گرفته بدبختی اینه که صورتشو درست حسابی هم ندیدم که دفعه بعد بشناسمش
دیگه طاقت ندارم ادامه بدم فقط بگم یه جفت حشره نر و ماده سبز رنگ سه سانتی هم رو میزم هست که ساختارشون جوریه که نمیتونن روی پاهاشون بایستن یعنی هر کاریشون کنی به پشت میافتن روی بالهاشون اسمشون یادم رفته یه چیزی مثل زنجره بود اسمش چون زمان رسیدن انگور سر و کله اینها هم پیدا میشه بهشون میگن انگور رسون .
اینها رو گفتم که بدونین چرا تخم مرغ دزد شتر دزد نمیشه چون جربزه اش رو نداره اگه داشت الان باید اون خانمه هم اینجا تو کلکسیون من می بود

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 16:6  توسط سکوت  | 

پریای نازنین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 12:48  توسط سکوت  | 

زوال

سرش رو برگردوند تا نگاهش به آینه نیافته ، مدتها بود از اونچه در آینه انتظارش رو میکشید وحشت داشت  میز و صندلی و دیوار را عصای دستهای بی جانش میکرد و به سمت تراس میرفت از تماشای ریزش برگهای پاییزی اشتیاقی در وجودش جان میگرفت ، اشتیاقی که از کودکی با او بود ، ساعتها مینشست و به تنها درخت باقیمانده در باغچه خیره میماند ، پای درختهای باغچه همیشه پر بود از برگهای رنگارنگ درختان ، برگهایی که توانسته بودند خود را به زوال برسانند و با شکوه و جلال خود را رها کنند و آرام آرام و رقص کنان مسافتی را که تمام عمر از آن هراس داشتند سبک بال طی کنند .

همیشه پای درختان پر از برگ بود و به کسی اجازه نمیداد روی آنها راه برود و از فریادشان هارمونی خزان بسازد ، همه برگها را زیر درختان جمع میکرد تا پس از عمری زندگی به گذشته خویش بنگرند و افسوس همه آن ترسها و دلهره ها را یک بار دیگر به جان بخرند ، می خواست همه باغچه همدردش باشد .

صندلی را کمی جابجا کرد تا تنها درخت باقیمانده را زیبا تر ببیند فقط چند برگ خزان دیده تا عمر درخت باقی بود

دست لرزانش به سمت ته سیگاری که بر زمین افتاده بود رفت و آن را با تمام وجود بر لب گذاشت چشمانش کمی باز شد گویا به درخت چیزی گفت .

حرفی آشنا ، گویی درخت میفهمید که او چه می گوید هر روز برگهایش سقوط میکردند و امیدی برای نگهداشتنشان نداشت هر روز پیرتر و فرسوده تر میشد و آرزوهایش رنگ نیستی با خود میگرفت ، ریشه هایش توان نگه داشتنش را نداشت اما نمیخواست به زندگی بگوید خدانگهدار این سه برگ باقی مانده تنها امید زندگیش بودند

مزه گس سیگار لبخند بر لبش مینشاند این اولین بار بود که سیگار به لب میگذاشت ، از مرگ میترسید همیشه میترسید ، از سقوط و تمام شدن اما امروز او می خواست لذت ببرد و تنها چیزی که برایش باقی بود ته یک سیگار بود اما خوشحال به درخت چشم دوخت گویی گفت من قبل از تو به خواب میروم ، برق شیطنتنت چشمانش را نورانی کرد و با چشمانی باز تن فرسوده اش را با کوله باری از نارسیده ها تنها گذاشت

درخت همه چیز را میدید و پروازش را و روحی خسته که فقط بیست و پنج سال عمر کرد .

 

                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 0:37  توسط آرش  | 

مدیریت ذهن(فریاد)

دلم فریاد میخواد

دلم فریادی از ته قلب می خواد

گو آتشی به جان دارد و فغان دردش را میشنوم

چه خوب بود قلب آدمها پیدا بود

چه خوب بود نیازی به گفتن نبود

چه خوب بود این زبان اینقدر قاصر نبود

اونوقت دیگه نمیخواستم دنبال کلمه بگردم تا به زبون بیارم اونچه باید گفت


و چه زجر آوره وقتی در قالب کلمات فریاد میزنی

از اون بدتر وقتیه که یه دور میخونیش ، انگار تمام وجودتو به سخره گرفتی

دلم فریاد میخواد

فریادی گوش خراش

چرا این جسم اینقدر ناتوانه که یه فریاد کوچولو هم نمیتونه بزنه

حالا که نمیشه فریاد زد

نمیشه درد رو گفت

بهتره سکوت کرد

و فقط گوش داد

فقط گوش داد تا دیوونه شد

هر چه بلند تر بهتر

7000 rms بد نیست میتونی باش به جنون برسی

حالا که نیست با 750 pmpo واقعی سر میکنم

صدا رو کم کم زیاد میکنی به نیمه رسیدم و عرق تموم صورتم رو پوشونده

تحمل این صدا و باز هم بالاتر

انگار داری به جنون میرسی آره داری میرسی

بلند تر بلندتر بلندتر

دیگه هیچی نمیشنوی اونقدر صدا اطرافت هست که گوشت دیگه نمیخواد بشنوه

با پتک تو سرت میکوبن و تو از این لذت میبری تموم وجودت فریاد میزنه بلندتر بلندتر

حالا مغزت رو حس میکنی با تموم وجود

اینهمه فشار توان اینو نداره که از جا تکونت بده تو آروم خیره شدی و هر لحظه آروم تر میشی

قطره ای چشماتو خیس میکنه

چشمها تو میبندی و باش همصدا میشی

لبت رو باز میکنی

باید چیزی بگی و گرنه به جنون میرسی باید بگی

این مرز جنونه باید انتخاب کنی عقل یا جنون

میتونی فشارها رو با کمال آرامش جذب کنی و تا ابد آروم باشی میتونی یک هزارم ثانیه به خودت بیایی و عرق های صورت رو پاک کنی باید انتخاب کرد

من انتخاب میکنم

من جنون می خوام من جنون می خوام

آره اینجوری میشه پر کشید اینجوری میشه شکست همه چیز رو حتی اون صلابت ظاهری و همه وجود رو شکست

من جنون می خوام

دیگه نمینویسم

کف دستهامو بهم میچسبونم و به حالت دعا جلوی سرم میگیرم ، چشمامو میبندم و تموم وجودم رو میدم بهش و دیگه من نیستم

play it hard

یه بار دیگه حالا باید ذهن رو به وجد اورد ، میشه ذهن رو رقصوند

نفسهات منظم شده و قلبت با ضربان آهنگ میزنه گویی قلب هم به رقص اومده

همه وجود و من چشمهامو باز میکنم و مینویسم

و فریاد میزنم اینهمه فشار هیچ نیست برای به جنون اوردن من

باید قوی تر بود اما دیگه جا نداره

من انتخاب میکنم دیگه نمیشنوم

ذهنم مال خودمه و نفسهام و قلبم و همه هستی ام

و ناگهان

سکوت

                                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 19:55  توسط آرش  | 

هرگز مگو هرگز

زمستان گذشته است

گل ها شکفته اند

باز زمان نغمه سرايي فرا رسيده است

و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها

و پشت سنگ ها پنهان هستی

بيرون بيا و بگذار صدای شيرين تو را بشنوم

و صورت زيبايت را ببينم

زيرا اکنون ديگر زمستان به پايان رسيده است

تو را به جاي همه کسانی که که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زيسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب مي شود

و برای خاطر نخستين گلها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کساني که دوست نميدارم دوست می دارم

سپيده که سر زند

                                در اين بيشه زار خزان زده

شايد دوباره گلی برويد

                                  شبيه آنچه در بهار بوييديم


                                                             پس به نام زندگی

هرگز مگو هرگز....


"پل الوار"

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 9:4  توسط آرش  | 

غذا رو با کلاسش خوردیم

یکی یه خربزه می خره که ببره خونه . توی راه وسوسه میشه که خوبه خربزه رو ببرم و به رسم بزرگون گوشتش رو بخورم و باقی شو کنار جاده بندازم تا مردم فکر کنن خانی از اینجا گذشته و گوشت خربزه رو خورده و پوستش رو دور انداخته

 

به این نیت گوشت خربزه رو خورد خواست پوستشو کنار جاده بندازه .

گفت:خوبه که پوستش رو هم گاز بزنم تا مردم فکر کنن خان ، نوکری هم داشته پوست خربزه رو گاز زد و خواست که پوست نازکشو بندازه .

اما باز وسوسه شد و هوس خوردن پوست خربزه کرد و با خودش گفت اصلا خوبه پوست خربزه رو هم بخورم تا مردم فکر کنن که

 

 نه خانی اومده و نه خانی رفته

  
از قضا امشب یه تالاری دعوت بودیم عروسی نبود چون ایام فاطمیه است حاجی از مکه برگشته بودن دوستان و آشنایان رو دعوت گرفته بودن
ما هم که از صبح زود سین گاف دو زده بودیم نا نداشتیم از قضای اولی تر شام هم دیر اوردن بر طبق رسومات جدید چلو مرغ بود البته به دلتون نیافته آخ از اون چلو مرغهای آشپز هم بود ،آخ مزه داشت .
ما هم در جوار همسایگان نشسته بودیم به خود گفتیم بگذار اندکی کلاس بذاریم و نیمی از گوشتها رو بگذاریم . به این نیت نیمی از گوشتها رو خوردیم خواستیم کنار بنشینیم به خود گفتیم خوبه یه خورده دیگه بخورم .
این یه خورده گفتن همانا و تا استخوان پیش رفتن و استخوان به نیش کشیدن همان . نه دیگه به این غلیظی ولی خوب دلی از عذا در اوردیم .
غذا که تموم شد یه نگاه به دور و برم کردم دیدم همه کنار کشیدن و بخشی از گوشتها رو نخورده باقی گذاشتن اونوقت من دیس چلو مرغم از تلالو روغن باقی مونده بر کف دیس چنان برقی میزد که دل هر بیننده خوش ذوقی رو آب می انداخت که استخوانهای باقیمونده رو هم میک بزنه یعنی همون به نیش بکشه نوشابه تا ته خورده شده و ماست موسیر که ته اش هم دراومده.

این صحنه رو که دیدم بلند گفتم ما که غذا رو با کلاسش خوردیم و ادامه دادم گراهام بل حرف قشنگی میزنه میگه که اگه راهی رو که همه رفتند تو هم بری به همن جایی میرسی که همگان رسیده اند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 3:15  توسط آرش  | 

کلیله و دمنه

جماعتی بوزینه ها در کوهی بودند
چون خورشید رخت بر بست و شب گشت و سیاهی جهان را فرا گرفت
هنگام نیمه شب هوا بسیار سرد شد و باد شمال وزیدن گرفت
بوزینه ها غافلگیر گشته و از سرما رنجور شدند وبر خود می پیچیدند و جای گرمی می جستند.
ناگاه کرم شب تابی یافتند در طرفی افتاده
گمان بردند که آتش است .
هیزم جمع کردند و رویش بریختند و بر آن دمیدند  .
در برابر ایشان مرغی بود که بر درختی آواز میداد و می گفت که این کرم است و آتش نیست !
اما بوزینه ها به او اعتنایی نکردند
در این میان جغدی بدانجا رسید و مرغ را گفت : رنج مبر که به گفتار تو عمل نکنند  و تو رنجور گردی و همیشه به چنین کسان پند دادن مثل این باشد که کسی شکر در زیر آب پنهان کند مرغ سخن او نشنید و از درخت فرود آمد تا بوزینه ها را بگوید که این کرم است و نه آتش
اما بوزینه ها او را گرفته سر از تنش جدا کردند .

کسی که پند نپذیرد و به نصیحت بزرگان هم گوش نکند ،
عاقبت ضرر کند و پشیمان گردد

( حکایتی از کلیله و دمنه حکایتی که همین روزه نیز در نادانی از آن سر خود به باد می دهیم )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 0:11  توسط آرش  | 

شاید حماقت شاید جسارت

مدتیه که نبودم باورم کنید حماقت نه شاخ میزاید و نه در آینه آن را توان دید
گویا تر از هر آنچه میتوان نگاشت تصویر است از هر ناگفته گویا تر

شاید اولین دیدار اندیشه صعود بود

کپرگاه


و آنگاه کم کم باور حماقت جایی که راه پس و پیش ناآشنا بود

کپر گاه از بالا

به اوج رسیدن و شاید بن بست تنها اندک جایی برای نشستن و دلهره یافتن راهی برای بازگشت تکیه بر خدای بود و مهارتها چه ماهها بود اندک تحرکی نیز بروز نکرده و اینک بر صخره ای ایستاده و اندیشه پایین رفتن      کوچکترین ترسی و لغزشی سقوط بود و هر لحظه بی تابی سرعت سقوط را افزون تر و آنگاه خداوند بود که دستهایم را بارها و بارها گرفت چه در آن رویارویی خطر تو بودی و باری که باید به مامنی آرام برسانی

فردا صبح من در آمبولانس بهشت شهدا و بسوی قبرستان که شاید منزلی ابدی است برای جسمی که طاقت بیش از این بدوش کشیدن این انسان را نداشته

خبر رفتن حسن جان  را شنیدم این عکس تقدیم به حسن جان امیدوارم گذارت اینورا افتاد بی خبرمون نذاری منظورم وبلاگ نیست یه مسافرتی برای عوض کردن آب و هوا باور کن خرجی هم نداره خواستی بیای یه جمعه بیا قبلش هم بهم خبر بده

بروجرد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 20:42  توسط آرش  | 

جاده

تو این مطلب بعد زمان حکمفرما نیست ، الان که می خوام این مطلب رو بنویسم به مرز انفجار مغزی رسیدم چشمام از بی خوابی دارن می ترکن ولی نمیتونم بخوابم و باید این مطالب رو بنویسم سعی میکنم درست بنویسم اگه خوب در نیومد عذر منو بپذیرید که سخت خسته و بی رمقم . این مطلب رو باید بنویسم چرا که بی خبرمدتی مفقود شدم و دو هفته ای هست که سیستم این حقیر به غیر از وظایف وی سی دی پلیری وظیفه دگری عهده دار نگشته ، چه رسد به وظیفه انتقال سخنان دوستان به این حقیر و ارسال پاسخهایی شاید در خور .

 

 

خیره خیره به جاده ذل زدم مدتهاست تصویر این جاده تو ذهن و روحم رخنه کرده وعطش رسیدن به انتهاش امونم رو بریده اینکه بفهمم بالای آخرین سر بالایی چی انتظارم رو میکشه به هر بلندی که میرسی باز هم جاده است جاده ای که سمت  چپش به کوه و راستش به دره ختم میشه .

 شب تاریکیه و این تنها چراغها هستند که مسیر جاده رو در حاله ای از غبار به نظاره ایستاده اند و این خطوط که همچنان سپید در دل جاده به انتها میرن و با وسوسه ای  تو رو همراه خود می کشونن ، راستی پس از آخرین بلندی چیست ؟

کسی چه میداند ، من از که می پرسم از تمامی همرهانم که خفته و خموش در پی انتظار رسیدن اند!

اما رسیدن به چه ؟ چه چیز انتظارمان را میکشد ؟ پیری گفت هیچ نیست هیچ نیست هر چه روی باز هم هست انتها ندارد یا می مانی و همینجا به خواب میروی و یا پا در راه می نهی و میروی آنقدرها هم اگر صبور باشی جان، تو را تسلیم خواهد کرد پس بهوش باش که هر چه پیش روی بار گرانتری بر دوش تو نهند و هر چه خموش تر سنگینی اش بر توافزون تر و هر چه بی تاب تر فشارش بر گردنت و هر چه حکیم تر جاده هایت افزون تر . ای پسرم از بلندای جاده هراس مکن و در پی انتها مباش که انتها برای تو آنجاست که سر بر زمین نهی و جایگاه تو همانجا که گام در آن گذاری ، گام در جایی گذار که یا آبادش کنی یا آرامت کند .

 

خیره خیره به جاده ذل زدم و خطوط سفید رنگ رو دنبال میکنم تا به آسمون میرسم و ستاره چشمک زن سالیان گذشته و آنهمه خاطره و سکوت و آنهمه راز ، به او می نگرم و به این اندیشه که این فاصله ماست شاید که سخنان میلیاردها سال پیش او اکنون به چشم من ندا می دهد و چه زمان او به یاد من خواهد افتاد که پوسیده و فرسوده ام

پاهام رو از صندلی آویزون کردم و چون بالای پلکان نشسته ام پایم به زمین نمیرسد و به یاد فروغ عزیز که میگفت در سرزمین قد کوتاهان معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر حرکت کرده اند ، چرا توقف کنم ؟

و به یاد تمامی قد کوتاهان پاهام رو آویزون کردم و گفتم هر چند کوتاه باشم اما بر بالای زمین خواهم نشست در آسمان و در پناه خدا در پهنه ای که دور از این جاده است و این خطوط فریبکار که بدنبالشان کشانم و خفته در آرزوی رسیدن.

 میتوان بالا رفت و بالا رفت، از هر کجا که هستی ، و هر چه راه پیمودی ، بالا و بالا و بالاتر این شاید راه رسیدن باشد راهی که بسویش اندک روانند و در آرزویش بیشماران و چه زیباست از بالاتر دیدن و از آسمان گفتن .

 

 

 

پی نوشتها :

 

نمیدونم تونستم حرفم رو برسونم یا نه اما باور کنید که من خوبم ، خوبم ،خوبم دارم میمیییییررررررررم

 

زندگی آیا درون سایه هامان شکل میگیرد یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم .

 

تا کی بیاندیشم و افسون ناله ها را با خود روان سازم و از اندیشه ها بال پرواز و از سکوت نیروی پرواز و از خفتن راه پرواز را بیازمایم (خودمم نمیدونم این تیکه یعنی چی باور کنید یه بار تایپش کردم بعد نگاه صفحه کردم دیدم انگلیسی نوشتم هر چه کردم نتونستم دوباره بنویسمش به نا چار تموم حروف انگلیسی رو دوباره به فارسی تایپ کردم تا بفهمم این خط که نوشتم یعنی چه )

 

خیلی اوقات خودمم نمیدونم چی نوشتم پس زیاد جدی نگیرید ! متاسفانه هر چه جدی تر نگاه کنی کمتر می فهمی این ذات وجودیه منه . ساده نگاه کن، ساده ببین، دور از همه ظواهر و فریبها، اونوقته که میفهمی هیچ چیزعجیبی نیست و هیچ دروغی و نیرنگی تنها آنگونه که باید باشم هستم پس به من نیاندیش آنگونه که خود نیستم

 

بچه ها خیلی خوابم میاد خیلی خاموشم و سکوت و خواب و شاید آرامش

سعی کن آنچه را دوست داری بدست آوری و گرنه باید آنچه را بدست می آوری دوست بداری (شکسپیر)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:35  توسط آرش  | 

سپهری

متن زیر نامه سپهری از نیویورک در پاسخ به احمد رضا احمدی ست

من به شدت در این شهر مانده ام. آن هم در این شهر بی پرنده و نادرخت .هنوز صدای پرنده نشنیده ام(چون پرنده نیست ، صدایش هم نیست) . در همان امیر آباد خودمان تویِ هر درختِ نارون یک خروار جیک جیک بود. نیویورک و جیک جیک؟ توقعی ندارم . من فقط هستم . و گاهی در این شهر گولاش میخورم . مثل اینکه تو دوست داشتی و برایت جانشین قورمه سبزی بود . الهامِ گولاش کمتر است . غصه نباید خورد. گولاش باید خورد و راه رفت، و نگاه کرد به چیزهای سر راه. مثل بچه های دبستانی که ضخامت زندگیشان بیشتر است. می دانی باید رفت به طرفِ و یا شروع کرد به . من گاهی شروع میکنم ولی همیشه نمیشود . هنوز صندلی اتاقم را شروع نکرده ام. وقت میخواهد . عمر نوح هم بدک نیست . ولی باید قانع بود . و من هستم . مثلا ¼ قار قار کلاغ برای من بس است . یادم هست به یکی می نوشتم ¾ قناری را می شنوم . می بینی قانع تر شده ام . راست است که حجم قار قار بیشتر ، ولی در عوض خاصیت آن کمتر است . مادرم میگفت قار قار برای بعضی از دردها خاصیت دارد . من روزها نقاشی میکنم .هنوز روی دیوارهای دنیا برای تابلو جا هست . پس تند ترکار کنیم . باید کار کرد. ولی نباید دود چراغ خورد . اینجا دودهای زبرتر و خالص تری هست . دودهای با دوام و با آب نرو .در کوچه که راه میروی گاه یک تکه دود صمیمانه روی شانه ات مینشیند و این تنها ملایمت این شهر است . و گرنه آن جرثقیل که از پنجره اتاقت پیداست ، نمیتواند صمیمانه روی شانه کسی بنشیند. اصلا برازنده جرثقیل نیست . اگر این کار را بکند به اصالت خوانوادگی خود لطمه زده است . توی این شهر نمیشود نرم بود .و حیا کرد . و تهنیت گفت .و نمیشود تربچه خورد . میان این ساختمانهای سنگین ، تربچه خوردن کار جلفی است . مثل این است که بخواهی یک آسمانخراش را غلغلک بدهی . باید رسوم اینجا را شناخت . در اینجا رسم این است که درخت برگ داشته باشد . در این شهر نعنا پیدا میشود ، ولی باید آنرا صادقانه خورد . اینجا رسم نیست کسی امتداد بدهد . نباید فکر روی زمین دراز بکشد . در اینجا از روی سیمان به بالا برای فکر کردن مناسب تر است . و یا از فلز به آنطرف . من نقاشی میکنم . ولی نقاشی من نسبت به گالری های اینجا مورب است . نقاشی از آن کار هاست . پوست آدم را میکند و تازه طلبکار است .ولی نباید به نقاشی رو داد ، چون سوار آدم میشود . من خیلی ها را دیده ام که به نقاشی سواری میدهند . باید کمی مسلح بود ، و بعد رفت دنبال نقاشی . گاه فکر میکنم شعر مهربانتر است . ولی نباید زیاد خوش خیال بود . من خیلی ها را شناخته ام که از دست شعر به پلیس شکایت کرده اند . باید مواظب بود . من شب ها شعر می خوانم هنوز ننوشته ام . خواهم نوشت . من نقاشی میکنم شعر میخوانم و یکتایی را میبینم (منوچهر یکتایی نقاش ایرانی) و گاه در خانه غذا می پزم . و ظرف می شویم . و انگشت خودم را میبرم . و چند روز از نقاشی باز میمانم . غذایی که من می پزم خوشمزه می شود ، به شرطی که چاشنی آن نمک باشد و فلفل و یک قاشق اغماض . غذاهای مادرم چه خوب بود . تازه من به او ایراد میگرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا مایل به کبودی است . آدم چه دیر میفهمد . من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالهً . ایران مادرهایِ خوب دارد و غذاهایِ خوشمزه و روشنفکرانِ بد و دشت های دلپذیر ... و همین

 

پروانه سپهری در مورد سهراب  :

زندگی کردن با او آسان نبود . زندگی برای او مجموعه ای از قراردادها و قواعد از پیش تعیین شده نبود . به اقتضای طبیعت خود می زیست . گویی با همه عشق بی زوالش به ما ، ناگهان از همه دل می کند و به جست و جوی ناشناخته ها می رفت . و تعجب نمیکردیم اگر ناگهان بی سر و صدا برمیگشت :

_ کجا بودی سهراب چقدر زود برگشتی ؟

_ دلم برای اینجا تنگ شده بود .

همین! طاقت دوری از مادرم را نداشت . از سفر خارج برگشت . رفته بود که بماند ، اما ناگهان و سرزده  از سفر آمد و بلافاصله حال مادرم را پرسید. مادرم آنروزها کسالت داشت . بهش گفتم . ناگهان  زد زیر گریه و گفت : می دانستم . خواب دیدم مادرم مریض است ، برای همین با اولین پرواز برگشتم .

چطور بگویم مثل آب زلال و جاری بود . یک جا نمیماند . به یک سبک و سیاق نمیزیست . مدام تعییر حالت میداد از فرمی به فرم دیگر و از اندیشه ای به اندیشه متعالی تر . در قلمرو شعر و نقاشی هم دقیقا همین طور بود . دایما سبک و سیاق خود را تکامل میبخشید

 

سهراب در سال 1358 به بیماریش پی میبرد ( سرطان خون) برای درمان به انگلستان میرود . ولی بیماری بسیار پیشرفته شده است : اواخر این سال و اوایل سال 1359 بر تختی در بیمارستان پارس تهران : " هنوز یارای حرف زدن داشت . ته کشیده بود اما نه به حدی که صدایش خاموش شده باشد . از نوشته ناتمام آخرش صحبت میکرد : گفتگویی دراز میان استادی و شاگردی درباره نقاشی ، معیارهای زیبایی شناسی ، دو دید از برداشت و چیزها و در نتیجه دو زیبایی متفاوت . استاد اروپایی و شاگرد ایرانی است . میگفت هنوز خیلی کار دارد و امیدوار بود که بعدا تمامش کند

_ نمیدانم این ناخوشی کی تمام میشود ؟ "

 

اول اردیبهشت ماه 1359 ، سپری به ابدیت می پیوندد . نخست قرار بود طبق خواست خودش او را در روستای گلستانه به خاک بسپارند . اما به پیشنهاد یکی از دوستانش از بیم آنکه طغیان رود مزارش را از بین ببرد او را در صحن امام زاده سلطان علی دهستان مشهد اردهال به خاک سپردند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 14:8  توسط آرش  | 

میشه بنا کرد به مردن

 

میشه بنا کرد به مردن

و سر خوش بود که زندگی از مرگ شیرین تر است

میشه رسوای زمانه بودن

و گفتن که آزادی از بند خنک تر است

میشه همه چیز رو فراموش کرد

و بی خاطره مردن

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 16:29  توسط آرش  | 

انديشه هاي آدمي

آن روزها

از ان روزها که با تو بودن را تجربه کرده بودم سالها ميگذرد و من اکنون به معناي با تو بودن رسيدم .

با تو بودن برايم همه چيز داشت به جز زندگي و بي تو بودن برايم هيچ نداشت جز زندگي . و اکنون در آستانه سکوت و مرگ و انديشه هاي ناپايدار و در اعماق وجود انسان و انسانيت و در کشاکش دنياي انسانها در تحولي آشنا به سکوت مي انديشم و در اندوه روزها به ستايش شبها مي نگرم و غم و درد را با فراموشيت به خاموشي شبها ميسپرم و نهانم را با دردي که از اندوه هر افسوسي شعله ور است نوراني نگاه ميدارم . و خاطره اي نا خوشايند را با تجربه اي دردناک به فراموشي ميسپرم .و آزاديم را جشن ميگيرم .

                                

                 

خاموشی

سرانجام خاطره به خاطره پيوستن است و سر انجام آفرينش به مردن . و لحظه مرگ بلوغ انديشه انسان است و شناخت تمامي آنچه نميدانست و درک طبيعت و فرود و فراز هايش و خاموشيي که پس از آن به سراغ انسان مي آيد نشانه دانايي اوست.

 

لحظات بی امیدی

انديشه هاي آدمي گاه به فراموشي سپرده ميشود و گاه از اعماق وجود آدمي سر بر ميآورد و گويي انسان را با خود به اعماق بي خود بودن مي برد . شگفتا از آن روزهاي پر از بيم و ياس که انديشه انسان بسويش پر مي کشد . و تو همچنان خفته بسويش پرواز مي کني .

پس بيدار باش و به تمامي آواهاي زندگي گوش فرا ده تا ناگاه خود را در تب و تاب نداشتن ها نيابي .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:16  توسط آرش  | 

بهاره

آن روزها

امروز از قضا داشتم به عکسهای قدیم نگاه میکردم عکسهایی که تا حالا بیش از هزار بار نگاهشون کردم و کلی بررسیشون کردم توی اونها یه عکس بود با پسوند پی اس دی این پسوند مربوط به فایلهای فتو شاپه که فقط با همین نرم افزار باز میشه منم به دلیل دیر لود شدن فتو شاپ هیچوقت این فایلها رو باز نمیکنم واسه همین نمیدونستم توش چیه نمیدونم چی باعث شد تا بازش کنم وقتی دیدمش شوکه شدم ، عکس بهاره بود کسی که من عاشق صداش بودم کل زمانی که دیدمش به ده دقیقه نمیرسه ولی به جرات میگم دوستش داشتم .
میدونم که این حس رو حتما تجربه کردید که بدون دلیل یه حس دوست داشتن و یا اعتماد نسبت به کسی داشته باشین کسی که میدونید این شاید آخرین ملاقاتتون باشه.بگذریم سری زدم به نوشته هایی که اون زمونها نوشته بودم یعنی روزهای آخر دانشگاه
روزهایی که برای من یکی از پر تلاتم ترین روزها بود

دلایلی باعث شد تا اون روزها رو توی وبلاگ بذارم همه اتفاقات رو ننوشتم و متاسفانه همون روزها بود که بهاره رو هم از دست دادم به همین دلیل یه قسمتهایی رو ننوشتم چون برای نوشتنش خواننده نداشتم
مطالبی رو که میخونید خطاب به بهاره است ، میدونم طولانیه ، اصلا هم دلم نمیخواد کوتاهش کنم یا چیزی رو ازش حذف کنم فقط بعضی اسمها رو مجبورم عوض کنم

                   

قسمت اول

امشب هشتم ماه رمضونه دلم یک جورایی داره میسوزه ، نه نه اصلا گرسنه نیستم .

 

 

من بدنیا آمدم بی آنکه " من " باشم .

 

 

براتون نمیگم چرا اول پروژه رو با فراهانی برداشتم و بعد پشیمون شدم و نظرمو عوض کردم و پروژه و کارآموزی رو با دونفر برداشتم که به هر که میگفتم میگفت خدا به دادت برسه ، من این ریسکو پذیرفتم چون ارزشش رو داشت .

موقع تحویل پروژه ها یه سر رسیده بود و من پروژه م آماده بود و منتظر بودم تا استاد ها رو ببینم و پروژه و کارآموزی رو تحویلشون بدم .

یک مشکلی که وجود داشت این بود که ترم تابستانی تموم شده بود و اساتید جایی مشغول به تدریس نبودند پیگیری های من هم به نتیجه نرسید . تا اینکه اولین بد بیاری به سراغم اومد . من در کنکور قبول نشده بودم و این موضوع سرنوشت منو تغییر میداد . پیگیر کار شدم چون حوصله خوندن رو نداشتم چند تا درخواست به جاهای مختلف دادم و شدید پیگیر بودم اولیش : بنا به مصاحبه ای که شهردار در یکی از روزنامه ها انجام داده بود و به خاطر کمبود نیرو اظهار ناتوانی کرده بود . ما هم از این جریان استفاده کردیم و فردای اون روز رفتیم پیش شهردار شکم گنده شهردار بد جور تو منگنه گیر کرده بود ناچار تقاضای استخدامی از من گرفت .دومیش آگهی استخدامی بود که دوستم تو روزنامه دیده بود برای شرکت خدمات انفورماتیک . و بعد رفتم دنبال حق التدریسی تو دانشگاه .

برای رفع خستگی به پیشنهاد خواهرم بار سفر بستیم به سمت شیراز که در شب آخر برای من مشکلی پیش اومد که نتونستم همراهشون باشم ، این دومین بدبیاری بود . همون شب اول که مادرم اینا خونه نبودن دوست مادرم تلفن زد و گفت توی یک موسسه نیاز به فوق دیپلم کامپیوتر دارن هستی یا نه منم گفتم فعلا مدرکم حاضر نیست مشکلی نداره که دیدم مثل اینکه بیشتر لنگ مدرک هستند تا نیرو . حقیقتش زیاد هم بی میل نبودم چون کاری که از من میخواستن نه به فکر نیاز اشت و نه به کار بدنی . گفتم تا پس فردا جوابتون رو میدم فردای اون روز همه جا رو زیر و رو کردم که یک تلفن از این رحمانی (استاد پروژه ) پیدا کنم که موفق نشدم فقط یک آدرس میل بود که جواب نداد .

فکر میکنم بهتره جزئیات رو ننویسم . بلاخره این کار هم پرید . رفتم سر وقت شهردار که دیدم یه درخواست من اصلا جوابی نداده . منم درخواست مجددی نوشتم که بعد فهمیدم کلک جدید شهردار تصویب نشدن مجوز استخدام . اینو دیگه نمیشد کاری کرد .

همون موقع بود که از شرکت خدمات انفورماتیک  تماس گرفتن و روزی برای مصاحبه معین کردن و من چون مدارکم حاضر نبود یک هفته وقت گرفتم . هفته آینده هفته اول شروع کلاسها بود و اساتید میرفتن سر کار شافوری استاد کارآموزی قرار بود روز سه شنبه دانشگاه باشه و رحمانی هم روز چهار شنبه توی دانشگاه علوم تحقیقات درس بده . برنامه ریزی کردم که به کارها برسم و تا روز سه شنبه هفته بعد که زمان مصاحبه بود گواهی فارغ التحصیلی  دستم بود . زمانی که مشغول ابن کارها بودم دو سه روز یک بار سری به دانشگاه میزدم برای نتیجه درخواست تدریس . سه شنبه رفتم اراک که سافوری رو ببینم و استاد عزیز مرخصی گرفته بودند و من به همه دوستان سپردم که آدرسی از اون برام پیدا کنن . فردای اون روز رفتم تهران که رحمانی رو ببینم و پروژه رو تحویلش بدم از قضا سایت دانشگاه علوم ... بسته بود و داشتند تازه روی سیستمها ویندوز نصب میکردند . استاد اومد و بعد از کلی دردسر یک سیستم دادن دست من که خراب بود . یک سیستم دیگه دادن به من که فابریک بود و هیچی روش نصب نبود به غیر از ویندوز من 20 دقیقه وقت داشتم شروع به نصب SQLSERVER کردم که از قضا هر کاری کردم نتونستم یه عنوان سرور نصبش کنم و مطمئن بودم به صورت کلاینت اگر نصب بشه کار نمیکنه . این cd رو از دوستم گرفته بودم و برام این اتفاق عجیب بود باش تماس گرفتم و گفتم این cd تو چه طور نصب میشه که گفت منم تا حالا با این مشکل مواجه نشدم . یک صلوات فرستادم و به صورت کلاینت نصبش کردم و در کمال نا باوری دیدم که کار میکنه بعد از اون دات نت فریم ورک رو نصب کردم و بعد IIS  و تازه شروع به انتقال پروژه روی سیستم کردم 2 دقیقه دیگه کلاس استاد شروع میشد و بعد از اون هم باید مستقیم میرفت دانشگاه دیگری . پروژه رو انتقال دادم و اجرا کردم که .. کار نکرد . چه کنم چه کنم . که دات نت رو حذف کردم و میخواستم دو باره نصبش کنم که استاد اومد بالای سرم و گفت اگه نمیشه بذار هقته آینده که من میام اراک . گفتم نه استاد الان درست میشه و دات نت رو دوباره نصب کردم و اجرا کردم و خوشیختانه اجرا شد .

استاد هم خیلی خوشش اومد و حتی شماره منو گرفت که اگر نیازی داشت با من تماس بگیره . نمره رو گرفتم اومدم تو شهر و چند تا کار راه انداختم . ظهر شده بود و به پارک لاله رسیده بودم میون کاجها روی یک صندلی نشسته بودم و تو فکر بودم که زنگ بزنم یا نزنم . بهونه شو خواهرم به دستم داده بود . اما من تلفنشو نداشتم و تلفن تنها کسی که میتونست شماره شو به من بده بنا به دلایلی دور انداخته بودم .

تو همین فکر بودم که افتادم یاد یکی از رکوردهای خودم . یک قبض مخابرات داشتم که رکورد بالاترین هزینه ای بود که برای تلفن توی یک ساعت پرداخته بودم و اون قبضو کنار کارت دانشجوییم گذاشته بودم که همیشه یادم باشه برای کارهای بی اهمیت الکی پول خرج نکنم . اینهمه رو گفتم که توی اون قبض شماره ناجی من در اون لحظه وجود داشت ... .  از تهران به سمت اراک حرکت کردم و اتوبوس شش ساعته ما رو به اراک رسوند و من توبه کردم که دیگه با سیرو سفر مسافرت نرم که بعد فهمیدم قضیه از چه قرار بوده . هفته پیش راننده این ساعت با یک نفر تصادف کرده و اونو کشته و این هفته یک راننده جدید از یک شرکت دیگه با یک اتوبوس دیگه قرض کرده بودن ولی من هنوز نفهمیده بودم بین اونهمه صندلی چرا فقط صندلی من بیچاره باید خراب می بود و عقب نمیرفت و چرا باید بقلدستی من یک نره خره گنده از خود راضی می بود .

راستی فراموش کردم که بگم دوستان لطف کردند و آدرس ایمیل استاد رو به من دادند و فرداش من با استاد مکاتبه کردم و ایشون هم لطف کردن و جواب منو دادند و گفتند که سه شنبه آینده حتما اراک هستند . روزها طی میشد و من کم کم میفهمیدم قضیه حق التدریسی مالیده ( باید فراموشش کرد ) . سه شنبه رفتم اراک و نمره مو گرفتم و دادم به بیات برای ثبت و قصدم این بود که شنبه برم اراک برای بقیه کارها از خدمات انفورماتیک   

هم تماس گرفتند و من حقیقت ماجرا رو براشون گفتم و اونها هم گفتند خوب هفته آینده بیاید برای مصاحبه .

تا فراموش نکردم بگم که تو همین سه شنبه جاتون خالی شیرینی قبولی فرزاد رو نوش جان کردم

چهار شنبه روز اول ماه رمضون بود .

 قسمت دوم

بعد از ظهر چهار شنبه رفتم عکاسی و برای دانشگاه یک عکس گرفتم ، عکسی که نتیجه اون افتضاح شد . میتونم بگم تنها نکته مثبت اون عکس این بود که برای اولین بار رنگ چشمهام طبیعی افتاد و مژه هام هم مال خودمه و روتوش نشده است .

روز جمعه رفتم خونه دوستم و راجع به قراردادی که قرار بود با کارخونه پروتن ببندیم (برای ساخت سایت خبری ) صحبت کردیم و شب هم اونجا بودم و اون مشکلاتش رو به من گفت و گفت اگه تو جای من بودی چی میکردی و من راه حلی بهش دادم که خودش کیف کرد . بعد از اون من مشکلاتم رو به اون گفتم و او هم راه حلی به من داد که منو زیر بار مسئولیت سنگینی میبرد ولی تنها راه حل بود و من متعهد میشدم ظرف 6 ماه به دو تا از اهدافم برسم. که متاسفانه به دلیل درست کردن افطاری به تعویق افتاد . فکر میکنم برای 6 ماه و یا شاید 2 سال . این مورد واقعا بد بیاری بود آخرین بد بیاری .

شنبه صبح رفتم اراک و مستقیم رفتم فلق و یک کار نامه گرفتم که ببینم نمره من ثبت شده یا نه که نشده بود رفتم بخش ثبت نمرات و اونجا با یک آدم عصبی روبرو شدم که هر چی میگفتی جواب سر بالا میشنیدی . یک تلفن زدم خانم بیات کارشناس قراردادی گروه نرم افزار .که گفت ما نمره رو فرستادیم اگه اونجا نیست احتمالا دست آموزش . منم دوباره رفتم پیش مسئول ثبت نمرات و اون گفت ببین ما تو روز با هزار مورد مثل شما بر میخوریم که بهشون گفته شده نمره شما ارسال شده ولی ارسال نشده . کاری نمیشد کرد باید میرفتم قنات و پی گیر میشدم . آموزش گفت آقای جیریایی نمره ها رو بردن فلق که ثیت شه . و نمره شما اینجا نیست . منم کارنامه ثیت نشده رو دادم خانم بیات و گفتم شما نمرات منو چک کنید تا من کارنامه اصلی رو براتون بیارم . و گفتم فقط نمره کار آموزی ثبت نشده و نمی دونم نمره من کجا مونده .چاره نبود رفتم فلق دوباره کارنامه گرفتم که نمره ثبت نشده بود رفتم دفتر ثبت نمرات که گفت ما تمام نمره ها رو ثبت کردیم و نمره شما توش نبود و دو باره نگاه کرد و گفت آقای جیریایی نمره شما رو نیاوردن . و گفت درسته من یک کم عصبانی میشم ولی کار بچه ها رو راه می اندازم . احتمال داره نمره شما دست گروه باشه . بر گشتم قنات ساعت 1 بود و همه تعطیل کرده بودن . گشتی تو دانشگاه زدم و به عنوان مشاور ازدواج یکی از بچه ها رو راهنمایی کردم . وقتی رفتم گروه خانم بیات رو دیدم  خانم بیات تا منو دید گفت آقای ... شمایید نمره تون اینجا رو میزه . عرق سردی رو پیشونیم نشست . خیلی خودمو کنترل کردم که هیچی بهش نگم و تازه بر میگرده میگه نمیدونم چرا همه عجله دارن که دیگه طاقت نیاوردم و داد زدم نمره من چهار روزه دست شماست و شما اونو از این اتاق نبردید اتاق روبرویی و دو تا چیز دیگه که یادم نیست چی بود . آخرش هم گفتم لا اقل الان ببریدش و بیرون اومدم و منتظر شدم . وقتی داشت میرفت پرسیدم نمره منو دادید آقای شمس گفت آره . برای اینکه مطمئن بشم رفتم پیش آقای شمس و گفتم بیات نمره منو اورد اینجا که جوابش نه بود . گفتم خودشون گفتن اوردم . گفت من نمره ای ندیدم . اومدم بیرون بیات رو پیدا نکردم دوباره رفتم پیش شمس و گفتم بیات خودش گفت اورده براتون . شمس هم اطراف رو نگاه کرد و گفت نه نمره ای به من ندادن . دیگه کلافه شدم این بیات لعنتی با من بازیش گرفته بود منم رفتم پیش مدیر گروه که با من خیلی خوب بود البته منتظر شدم تا از کلاس بیاد بیرون چون از اینکه کسی وسط کلاسش مزاحم بشه خیلی ناراحت میشد . گفتم آقای چیت ساز وضع من اینطوریه و خانم بیات نمره منو پیش خودشون نگه داشتن . با هم رفتیم و دیدم نمره من روی میز بیات نیست . دوباره رفتم پیش شمس و گفتم میشه اون نمره ها رو نگاه کنید ببینم نمره من توش نیست گفت این نمره ها رو خانم بیات به من نداده و از زیر در انداخته بودن تو . دوباره آتیش گرفتم . ولی نمره من تو اونها نبود طرف توی کشو رو نگاه کرد و دیدم اونجا یک نمره هست و اون هم نمره منه . گفتم میشه امضاش کنید من ببرم پیش آقای سالمی . گفت ما به هیچ وجه نمره دست دانشجو نمی دیم . گفتم اینو میدونم و گرنه الان یک هفته نمره من رو میز گرد و خاک نمیخورد . و بیرون رفتم . و دنبال آقای سالمی گشتم . برگشتم و گفتم من برم آقای سالمی رو بیارم اینجا خودشون امضا کنن . که طرف یک خورده ترسید . که من کی ام که می خوام رئیس دانشکده رو بیارم تا برگه نمره منو امضا کنه . گفت ببینید من بعد از این که کار این دانشجو ها رو راه بندازم خودم امضا  میکنم و میبرم پیششون . و فردا آقای جیریایی میبرنش برای ثبت . و اگه هزار دفعه دیگه بیای و بری من کار خودمو میکنم و فرقی نمیکنه . از اونجا رفتم پیش آقای جیریایی و گفتم حقیقت وضع م اینطوره و نمره من اینجور ایشون گفتن که فردا من نمره ای برای ثبت نمیبرم ولی شما چون شرایط خاصی دارین فردا صبح بیایید نمره رو میدم خودتون ببرید فلق .

بعد از اون حرکت کردم به سمت خونه وقتی رسیدم واقعا خسته بودم به یکی از بچه ها تلفن زدم و گفتم فردا برو نمره منو از جیریایی بگیر ببر فلق که من فردا میام اراک نصف کار انجام شده باشه و بقیه کار تا بعدازظهر انجام بشه و رفتم دنبال چند تا کار که باید انجام میدادم .

فردا صبح دوباره عازم اراک شدم

 

قسمت سوم

 

شاید بد بیاری کلمه مناسبی نباشه ، بهتر بود میگفتم تقدیر . نمیخوام گله کنم یا بگم ایکاش فلان اتفاق می افتاد . وقتی آدم خودشو سپرد دست خدا دیگه حق نداره هیچ گله و شکایتی کنه ، چه بسا توی اون کار خیری بوده و انسان از اون بی اطلاع . سعی کردم هر وقت از خدا چیزی میخوام بگم خدا هر چی خودت صلاح میدونی همون کن منم راضیم به رضای تو . قر بونش برم بعضی وقتها واقعا کم میارم . همه این اتفاقها از شبی شروع شد که فرداش قرار بود نتایج کنکور ارشد رو بدن .

اون شب چه اتفاقی افتاد شرمنده اخلاقتون .

نمیدونید امشب چه حالی دارم اصلا مال خودم نیستم حساب شو کن وقتی عضوی از بدنت جدا بشه چه احساسی میتونی داشته باشی . توی اون قسمت از دست داده احساس سِر شدگی میکنی و مدام میخوای اون قسمت رو تکون بدی ولی نمیتونی ، سعی میکنی و دوباره سعی میکنی ولی نمیشه وقتی کم کم پی میبری که قادر به حرکت اون عضو نیستی یک فشار عمیقی مغزتو از داخل می خواد متلاشی کنه ، نیروی عجیبی تو تمام وجودت هست که اون عضو رو تکون بده ولی اون عضو وجود نداره . دور خودت میچرخی . آشفته آشفته ای . حالا نوبت مغزه که بهش بفهمونی این عضو دیگه وجود نداره . این قسمت یکی از قسمتهای سخت کاره چون مغز برای خودش یک نمادی از اون عضو با تمام خصوصیاتش توی حافظه پایدارش ثبت کرده و به این راحتی از اون اطلاعات دست بر نمیداره . برای همینه که تا مدتهای مدید احساس میکنه که یک نقطه خاصی از اون عضو درد میکنه . مثلا کسانی که پاشونو از دست میدن احساس میکنن که نوک انگشت شست پاشون می خاره .از این قسمت که گذشتیم نوبت به روح میرسه که آدمو کلافه میکنه و تا ابد اون قسمت از دست داده رو فراموش نمیکنه .

حالا فرض کنید اون قسمت که از دست دادی تکه ای از قلبت باشه .

از این صحبتها بگذریم ، چون چند تا مطلب می خوام بگم به صورت کاملا موازی این کار رو انجام میدم .

اول اینکه ما فردا شب حلیم پزون داریم . همین چند دقیقه پیش گوشتها رو ریختیم تو دیگ تا بپزه چون گوشتها  تازه تازه هستند و به اصطلاح گرم هستند . امروز که از اراک اومدم دیگه خیلی فیلم شده بود من از خودم حالم بد بود راننده هم روضه امام علی ع گذاشته بود ، چنان روضه ای بود که اشک راننده در اومده بود ، البته کسی حواسش به راننده نبود ، اشکاشو پاک کرد و بعد عینک دودی زد . پیش خودم به خلوص آقای راننده حسرت خوردم  . که دوباره عینکش رو دراورد و دستی به صورتش کشید و همینطور رانندگی میکرد (ایکاش الان یک نفر بود که میتونست منو بخندونه ) پیش خودم میگم شاید نور شدید توی جاده اشک راننده رو دراورده . بعضی چیزها رو فقط خدا میدونه .

(به سختی خودمو کنترل کردم که آروم بشینم پشت سیستم و تایپ کنم ) . خلاصه بروجرد که رسیدم یک سری زدم به اون کسی که قرار بود پرچم ِ یا اباصالح المهدی رو چاپ کنه ولی بسته بود این تنها کاری بود که باید انجام میدادم . البته صبح و به خاطر اینکه برای یک کار شخصی باید میرفتم اراک سپردم به همون کسی که خواب این پرچم رو دیده بود و گفتم خودت برو و یک فونت انتخاب کن .  حالا قضیه این خواب چی بود . اول بگم که ابن دوست من خیلی آدم با تقوایی یعنی من قبولش دارم و شاید بشه گفت به نوعی دوستی من با این شخص منو نماز خون کرد ، چون من تا رفاقت با این شخص اونطوری که باید نماز نمیخوندم ولی همیشه روزه هامو  میگرفتم . من در تمام مدت هشت سالی که باش دوست بودم ازش دروغ نشنیدم ، بد جور وفا دار و منطقی همیشه به من میگفت آرش کمتر بخند و متاسفانه من به این نصیحت گوش نکردم چون میدونستم روزگار خودش خنده رو از روی لبم جمع میکنه . و جمع کرد . اون روحیه طنز و شاد من فقط در موقعی به تجلی میشینه که من در کنار دوستانی باشم که واقعا دوستشون دارم . اونوقته که با دیدنشون شاد میشم و لبخندی به لبم میشینه . و سعی میکنم این شادی رو به اونها هم انتقال بدم . البته از بخت بد من چند تا دوست جدی دارم که این روند برخورد منو احمقانه میدونن . یکیش خود تو .

این دوست من شنیه هفته پیش(فکر میکنم 23 م مهر مصادف با 15 رمضان بود تاریخ ر ذکر کردم که یک مطلبی رو بگم ) دم افطار زنگ زد و گفت آرش من یک خوابی دیدم این حرفو که زد پاهام سست شد مدام مقدمه چینی میکرد که تو چه موقع دیده و چه حالتی داشته که حوصلم سر رفت گفتم منو کشتی بگو ببینم چی دیدی و خوابشو تعریف کرد و اون پرچمی که قبلا براتون گفتم به سفارش کسی آماده میشه که تو خواب و بیداری به خواب عزیز دلم اومده . وای خدا یادم رفته به دوستم زنگ بزنم که به داییش بگه بیاد چایی برا مردا بریزه الان میام . وای خدا چایی ریزمون تصادف کرده و لگنش شکسته . امسال هم یکی از دوستان باید زحمتشو بکشه . ما سه تا دوست هستیم که خدا رو شکر هر سال پای این سفره به شکل معجزه آسایی حاضر میشیم .

می بخشین شام حاضره .  

یک کمی سنگین شدم . بد جوری خوابم میاد دیشب فقط 2 ساعت خوابیدم امروز هم که خودتون بهتر از من میدونید .

یک سال امین سرباز بود و بهش مرخصی نمیدادن . که یکهو دیدم موقع افطار سرو کله ش پیدا شد همچین که دیدمش بال دراوردم . همون سال معافیتشو گرفت . سال بعد محمد سرباز بود بدجایی هم گیر کرده بود توی قزوین اگه به کسی نگید یک کم چاق و سفید هم هست ولی ظاهرش آدم رو گول میزنه . میتونه ده تا گاو نر رو ببره لب چشمه با چهارده تا گاو نر برگرده . چون توی نیروی انتظامی بود باید تمام وقت اونجا میبود و هر سه ماه یک بار بهش 11 روز مرخصی میدادن .و به هیچ وجه نمیتونست بیاد که یکهو زد و یک بیماری که اسمشو نمیگم پیدا کرد و مجبور شد سریع عمل کنه و به همین دلیل مرخصی گرفت . البته یادمه اون شب نمیخواست بیاد چون تازه عمل کرده بود ولی بلاخره اومد و من وقتی دیدم دوباره همه گی جمعیم تو پوستم پشتک نیم وارو میزدم .

آشنایی من و محمد میرسه به کلاس دوم ابتدایی که بغل دست هم مینشستیم . یادمه اون سال آبله مرغون گرفتم . بهتره بی خیاله اون دوران بشم و گرنه دچار سندرم نمی دونم چی میشم همون که دلیلش تایپ کردن بیش از حده .

خلاصه از هر چی بگیم سخن حلیم خوشتر است . کجا بودیم ! ! !

آها گوشت . از اراک که اومدم خونه یک کم بی قرار بودم بعد از مدتی رعنا هم اومد . رعنا : همکلاس دوره پیش دانشگاهی خواهرم . رده : دوست خانوادگی . میزان ارتباط : به دلیل همسایه بودن (دو تا کوچه) خوب .

خیلی دوست داشتم با شما هم چنین رابطه ای به وجود میومد . راستی اگه قرار شد زمانی برید مسافرتی چیزی به ما هم خبر بدین اگه تونستیم خوشحال میشیم با هم باشیم . یادم باشه اگه آجی مو دیدم حتما قولشو بگیرم . البته این آجی من که خواهر شما باشن چندان به این قولها پایبند نیست . واسه همین به خودت گفتم .

خواهرام با رعنا مراسم خرما گردو کنون برگزار کردن . بعد رفتیم دنبال گوشت چون جدیدا بعد از ظهر ها کشتار میکنن واسه همین ساعت 5:20 رفتیم 17 کیلو گوشت ، دو کیلو قلم و 1 کیلو پی که البته گوشتش بدون ماهیچه س و به کل گاو(با فتحه روی کاف خوانده شود kale geow) معروفه یعنی گوشت تازه و لخم گوساله . از اونجا رفتیم خونه زن داداش که دیسهای حلیم و یک تعداد قاشق اضافه به همراه سماور بزرگ (ارتفاعش 1 متری میشه) چون موقع افطار بود سر راه خونه دایی کوچیکه افطار کردیم و بعد رفتیم از قضا اونجا هم افطار کردیم . افتادم یاد روز 19 م مهر همین سه شنبه دو هفته پیش که به خاطر آزمون استخدامی رفتم تهران بهتره از چند روز قبل تر بگم رسیدیم به اونجا که من به یکی از بچه ها گفتم فردا برو نمره منو از جیریایی بگیر  ببر فلق تا من برسم اراک .

فردا صبحش که میشد چهارم رمضان روز یک شنبه رفتم اراک ، مستقیم رفتم پیش خانم بیات که ببینم نمره من رسیده یا نه . که نرسیده بود ، از اونجا رفتم پیش جیریایی که دیدم تازه رفته نمره رو از سالمی بگیره . نمره منو با چند تا دیگه از بچه ها گذاشت توی پوشه و داد دستمون که ببریم فلق برای ثبت ، من ابنجا بک خریت بزرگ کردم و اون این بود که نمره ها رو دادم به یکی دیگه از بچه ها که نمره اونم باید ثبت میشد که ببره فلق منم در این بین هزینه هایی که برای فارغ التحصیلی نیاز بود واریز میکردم .

آخ آخ میبخشین من بالا دروغ گفتم که مستقیم رفتم دانشگاه . من در بین راه زنگ زدم شرکت خدمات انفورماتیک که برای مصاحبه قرار بگذارم و آدرس اونجا رو بپرسم که دیدم نه بابا مثل ابنکه قراره همه جا کار من گیر کنه طرف رزومه منو گم کرده بود و با سه بار که با هم تماس گرفتیم نتونست پیداش کنه به ناچار گفت یکی دیگه ازش فکس کنید . و آدرس اونجا رو گرفتم . و به بازار که رسیدم رفتم کارگزینی منطقه 5 دانشگاه آزاد برای استخدامی که ببینم چه چیزهایی نیاز داره . فکر کنم کار دوباره گره خورد چون باید تا فردا مدرکم رو بهشون میرسوندم . و پس فردا میرفتم تهران .

بعدش رفتم پیش خانم بیات .

( بهار ، حس میکنم الان مثل گوسفندی هستم که تازه ذبح شده باشه و هنوز به خبر نیومده که چه چیزی رو از دست داده )

بعد از اینکه هزینه رو واریز کردم رفتم سر وقت صندوق پست الکترونیکی م چون یک نسخه از رزومه رو با میل براشون فرستاده بودم رفتم سایت . ازقضا نمیدونم چه مرگش شده بود که صندوقم باز نمیشد گفتم حتما هک شدم . شانس من هم حتی یک سیستم خالی اونجا نبود بلاخره یکی پیدا شد که سرعتش افتضاح بود تازه باید دونفره کار میکردیم بعد از 25 دقیقه من تونستم وارد بشم و رزومه رو بردارم و برم روبروی خیابون و فکس ش کنم الان 1 ساعت ونیم از زمانی که پسره رفته میگذره و هنوز برنگشته . بلاخره اومد ولی دیر اومد من شاهکاری که اون روز تونستم کنم این بود که فرم 4 امضا رو بگیرم و سه تا از امضا ها رو بگیرم و وقتی رفتم اتاق فارغ التحصیلان همه خانمهای محترم رفته بودن . تنها کاری که میشد کرد  (لعنت به این مجتبی کبیری خیلی ناز و سوزناک میخونه ) این بود که مدارکم رو بدم به یکی از دوستان تا فردا قبل از اینکه من برسم اراک نیمی از کارها رو انجام داده باشه .

یادمه یک روز که پس از مدتها قرار بود یکی از دوستان رو ببینم بین ما یک پل هوایی بود از پله ها که بالا میرفتم کم کم حس کردم پاهام داره ضعف میکنه به بالا که رسیدم شدید نفس نفس میزدم . انگار که کوه بلندی رو فتح کردم .از روی پل که داشتم رد میشدم جرات نداشتم به سمت راست نگاه کنم . یک لحظه مکث کردم و نفسی کشیدم و ادامه دادم قدمهام خیلی سنگین شده بود قلبم آنچنان به در و دیوار میکوبید که هر لحظه امکان بیرون زدنش بود به انتهای پل رسیده بودم و باید از پله ها پایین میاومدم پاهام میلرزید ولی به اعصاب خودم مسلط شدم و بدون اینکه از پل بیافتم پایین اومدم روی پله ها سایه بون زده بودن برا همین نمیشد پیاده رو رو دید . اول پاهاشو دیدم قلبم به انفجار نزدیک شده بود کم کم پایین اومدم و آرامش ظاهری به خودم دادم و رفتم طرفش وقتی دیدمش دلم می خواست بغلش کنم ولی خیلی عادی گفتم سلام ، یادمه بعدش گفتم از این پل رد شدن خیلی سخت بود و او گفت اگه میدونستم من میومدم اون طرف . به این میگن دوستی یکطرفه .

الان هروش ها رو که سه چهار روز پیش خریده بودیم بردم که مادرم بخیسونشون ، جمعا 30 کیلو هروش میشه .

امان از حرف که حرف میاره من هنوز نگفتم که وقتی می خواستیم گوشتها رو تو دیگ بریزیم از خدا حاجتمون رو میخواییم نمی دونم چرا تو اینهمه حاجت که دارم همه رو گذاشتم کنار و تنها چیزی که جلو چشمم بود آجی کوچولوم بود . که با شما نسبت نزدیک تری داره ، شما رو هم فراموش نکردم . ولی آخه من خودم هم ... .

الان دیگه گوشتها پخته شده . منم فردا خیلی کار دارم . مهمتر از همه تو خودت الان خواب بودی چون برات نوشته بودم که بی خیال ش . وجواب نگرفتم .

اینکه فردا که رفتم اراک چی شد و چه اتفاقاتی افتاد رو تو تقدیر 4 یا همون بد بیاری 4 مینویسم .

 

متاسفانه نتونستم بقیه اش رو بنویسم بعد از اون نامه زیر نوشته شد

                                                                   

قسمت چهارم

 

             بالا و پایینهای زندگی خیلی جالبند . وقتی میری بالا از اون بالا همه چیز زیر پاهاته و وقتی به زمین برخورد میکنی تمام وجودت پخش و پلا میشه من الان پخش و پلا تر از همیشه روی زمین افتادم . توی هر صعود و افولی کلی تجربه جمع شده و کلی حرف ناگفته که تا بهش فکر نکنی نمیتونی درست منظورشو درک کنی . ( همیشه میدونستم که مال من نیست ولی باور نمیکردم  ) .

æ æ æ æ æ æ

 دیروز 4 آبان 1384 بود و نقطه عطفی در زندگی من دیروز تصمیم گرفتم انسان دیگری بشم و یکی از انگیزه هام هم همونی بود که از دستم رفت . به من بد جور انرژی میداد . اگه بود به سادگی کوه رو جابجا میکردم . این جمله رو واقعا بدون اغراق گفتم . و این مهمترین کششی بود که اون منو به خودش جذب میکرد .

دیروز تصمیم گرفتم که تسلیم سرنوشت نشم . تصمیم گرفتم برای اونچه می خوام بجنگم نه اینکه اونو در خواست کنم . شاید ویژگی بدی باشه ولی من همیشه حاضرم خودمو فدای هدفم کنم . و این تنها چیزیه که منو سر پا نگه داشته .

دیشب 23 ماه رمضون هم بود . هر کاری کردم بازم نتونستم از خدا بخوامش انگار یک چیزی جلوی دهانم رو میگرفت که این کار رو نکن . هر کاری کردم بگم خدا اونو به من ... . نشد . حتی خدا هم نمی خواست من چنین در خواستی ازش کنم نمی دونم چه رازی توش بود . من تصمیم خودم رو گرفته بودم ، ولی انگار تمام در و دیوار بهم میگن اینکار رو نکن . حتی جلوی کلامم رو هم میگیرن این اتفاق یک کم منو سست کرد چون من به پشتوانه حق قدم اول رو برداشتم و این که اون نمیخواست . دیروز تصمیم گرفتم یک شغل با شرایط افتضاح رو به همراه حقوق پایین قبول کنم . چون حس کردم برای ساختن درونم به اون نیاز دارم . من در آغاز یک تحول جدیدم ، تحولی که تمام زندگیمو زیرورو میکنه ، شاید باید زودتر اقدام میکردم و شاید هم نه . وقتی میگم همه چیز منظورم تمام چیزهاست که در لایه سطحی انسان وجود داره از طرز لباس پوشیدن نوع قدم  زدن طرز صحبت کردن و نحوه برخورد با انسانهای مختلف و گسترش دیدم نسبت به انسانها . می تونم بگم دارم راه میافتم که دنیا رو بگردم برای شناخت خصوصیات انسانها و نحوه برخورد با اونها . و در عین حال درونم رو پاک نگه دارم .( بره ای در لباس گرگ و شاید گوسفندی که گرگ شد ) . می دونی چرا از دستم رفت . به خاطر اینکه من قدم اول رو اشتباه برداشتم . گستره دیدم اونقدر کوتاه بود که نتونستم آینده رو اونطور که هست ببینم . یادمه اوایلی که باش آشنا شدم نشستم پیش خودم سبک سنگین کردم که هدفت از این ارتباط چیه و به غیر از یک تجربه و بوجود آمدن یک دوستی ساده به نتیجه ای نرسیدم. احمق بودم واقعا احمق بودم . من بعضی جاها عمدا کاری میکردم که از این فراتر نره . مثلا تو همون میل اول براش نوشتم دوستت دارم . شاید فکر کنی با این کار میخواستم طرف رو جذب کنم ولی برعکس دقیقا میخواستم دورش کنم . چون تا وقتی رابطه ای وجود نداره و شناختی نیست این جمله با تمام قدرتی که داره در چنین شرایطی کاملا عکس عمل میکنه . تو اگه یک نفر بیاد که هیچ شناختی نسبت بهش نداری و بهت بگه که دوستت دارم چه فکری نسبت بهش میکنی .

من با این کار پایه ریزی بنایی رو ریختم که اگر زمانی واقعا این کلمه رو گفتم هیچ تاثیری نداشته باشه . اصلا دلم نمیخواست کسی به من فکر کنه اگه اینطور میشد من خیلی عذاب می کشیدم . ولی سنگ آسیاب چرخید و ورق برگشت من هیچوقت نتونستم اون خرابکاریها رو جبران کنم . بنایی که ساخته بودم قرار نبود که خونه بشه و حالا هیچ معماری قادر نیست اونو درست کنه . این چیزیه که زجرم میده و داره ذره ذره آبم میکنه . خودم با دست خودم برای خودم گوری کندم که هیچ جوری نمیتونم پرش کنم به غیر از اینکه خودمو بندازم توش یعنی به یک دوستی ساده با ... کفایت کنم و تا ابد بابت این اهمال زجر بکشم . هر کاری کردم که گذشته رو فراموش کنه نشد . بعضی وقتها دانش انسان باعث دردسرش میشه . و به خاک سیاه می نشونش . آخه احمق به تو چه مربوط که اون چه احساسی پیدا میکنه . این بنای تمام مشکلات من و ...بود .  

من اولین گامی که برداشتم تا خودم رو از روی زمین جمع کنم ابن یود که امضاء م رو عوض کردم . شاید باورت نشه ولی همیشه کوچکترین چیزها باعث تغییرات بزرگ میشن

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 0:23  توسط آرش  | 

نوروز

 

وای خدایا من کجام
تو یه کثافتدونی محض تو کثیف ترین جایی که یه انسان میتونه باشه تو یکی از زشت ترین شهر های خدا تو تهران
از کجا اومدی
از یه خونه قشنگ ، از یه جا که صاحبخونه اش دوست داشت از یه جایی که با دعوت رفتی
تا رسیدی یادت داد که چطور باید باشی تا راهت بده تو
بعد که یاد گرفتی کم کم یه جوری که بفهمیش یه جوری که درکش کنی یه جوری که خاصه یاد گرفتنه توه بهت یاد میده که باید چه کنی و چه نکنی هر قدم که برداری و یاد بگیری یه هدیه نصیبت میشه ، یه جوری که اصلا نمیفهمی کی بودی از کجا اومدی و چی شدی
یه دوست واقعی یه رفیق صمیمییکی که حرف دلت رو میفهمه
وای خدایا تو ترمینال جنوب رو یه صندلی نشستم و اشک از گونه هام پایین میریزه
یا امام رضا من تو رو می خوام ، من تو رو می خوام ، من تو رو می خوام . دلم طاقت این زشتیها رو نداره ، دلم می خواد
دوباره نازم کنی ، بام حرف بزنی ، دل به دلم بدی ، دستمو بگیری و ببری تو آسمون
یا امام رضا دلم برا آغوش ِ گرمت برا هم نفسیت برا دوستیت
دلم برا اون بوسه های داغت دلم برا اون خنده هات ، برا خندوندنات
یا امام رضا ایکاش نمیگفتی بر گرد
ایکاش می ذاشتی همونجا تو حرمت با هم قدم بزنیم
ای کاش نمیذاشتی اشکم رو این صندلی لعنتی تو این غربت دیوانه وار تو این سیاهی به زمین بریزه
یادته دیشب می خواستم برگردم
اومدم ازت خدا حافظی کنم وایسادم اون دور و بهت گفتم یا امام رضا این بنده ای که دعوتش کردی و حالا می فرستیش بره میدونی از کجا اومده میدونی الان داری تو چه جهنمی می فرستیش
بهت گفتم یا امام رضا اونقدر بهم سلاح دادی که برم به جنگ این پلیدی
بهت گفتم امام رضا حس میکنم جای سربازتم که داری به جنگ می فرستیش یادته چقدر دلم تنگ بود
یادته مدام با چشمهای بیقرارم نگات می کردم ، تا آخرش دلت نیومد بفرستیم برم گفتی بیا و یه امشب هم پیشم بمون منم اومدم ، امدمو تا صبح تو حرمت گشتم
آخه امام رضا شب شهادتت بود و همینجور واسه همه تون دلم کباب ، یادته چقدر بهم چشمک زدی
امام رضا میون اون همه حاجتی که واسه خودمو همه خواستم یه چیزی واسه خودم خواستم و اون چیزی نبود جز اینکه باهام رفیق باشی
یا امام رضا این اشکها که تو این آشغالدونی داره میریزه همه اش مال دل تنگیِ همه ش مالِ عاشقیه
یا امام رضا یعنی میتونم دووم بیارم
یا امام رضا عجب سیب خوشمزه ای بهم دادی اون لحظه آخر ، عجب شیرین و آبدار بود
امام رضا دلت طاقت نداشت ازم جدا شی ، یا دلت نیومد بیقراریهامو ببینی که مستم کردی و فرستادی خونه ، حالا که اون مستی از سرم رفته خماریش امونم رو بریده
اونم تو کجا، وسط کارزار ، با یه دلِ دیوونه که اگه نجنگه به رفاقتش خیانت کرده
دلم می خواد از دلتنگیم بگم ولی اذوون رو گفتن و این تنها چیزیه که هر روز بهم یاد آور میشه که تنها نیستم ، اگه تو غربتم یه کسی هست که هوامو داشته باشه ، یه کسی هست که وقتی از همه جا درمونده شدم برم بغلش و دل بدلش بدم و اونوقت که آروم شدم باهاش حرف بزنم

 

 

پی نوشت :

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:3  توسط آرش  | 

شب اول

تو تنگنایی گیر افتادی شبیه یه پیله سخت که راهی برای فرار از اون نداری ، محیط از هر طرف بهت فشار میاره و تو راهی رو طی میکنی راهی که از درست و غلط بودنش بی اطلاعی لز بخشی لندک از توانت استفاده می کنی چرا که انگیزه حرکت رو هم نداری فقط حرکت میکنی که سرعت پوسیدنت رو هر چه میتونی کمتر کنی . میدونی که مرگت فرا نرسیده ولی بسمتش حرکت میکنی ، فشارها امونت رو بریده ، میدونی که باید یه کاری کنی اما چه کاری ؟ کدوم کار درسته و کدوم غلط ؟ سعی میکنی کاری کنی که از این کرختی بیای بیرون و بتونی آزاد و رها فکر کنی
یه جرقه ، یه چیزی بهت میگه پاشو برو زیارت اینجوری کاری از پیش نمیبری ، میری اونجا تا از این محیط دور باشی و بتونی از دور به خودت نگاه کنی و ببینی تو کجای این تو در توی زندگی گیر کردی و خوب نگاه کنی ببینی راه نجاتت کجاست، بخودت می گی میری زیارت و این روحیه ضعیف رو تقویت میکنی اونقدر این روحیه باید قوی بشه که سرنوشتی نو ایجاد کنه
بخودت میگی میرم زیارت تا بار گناهام کمتر شه ، میرم و بست میشینم تا بفهمم این دنیا راستی راستی مالِ کیه گفتم میرم  و خودمو پیدا میکنم اونوقت بر میگردم
همه اینها باعث شد که راه بیافتم برای پیدا کردن گمشده ای در درون
پس همه چیز رو رها کردم هر چه کشته بودم و هر چه بدست اورده بودم و هر چه در حال از دست دادن بودن همه رو رها کردم خونه و خونواده ، کار و درآمد،دوست و آشنا همه چیز رو رها کردم تا بتونم بفهمم اون انسان ِ گمشده تو کدوم بیراهه زندگی گمشده و چنین بیمار و ضعیف و افسرده به گوشه ای افتاده
بی تعلق به هر جا بدون هیچ بدرقه کننده ای و کسی که بدونه من کجا میرم که مبادا راه بازگشت تنها راهی باشه که خودشو بهم نشون بده
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 22:2  توسط آرش  | 

تولد یک کودک

امروز از اون روزهاست که مغزم لبریز شده بود و باید دوشیده میشد
یه نامه و دو تا مطلب پایینی رو نوشتم اما انگار خیال آروم شدن نداشت به قول یه دوست وقتی نوشتن تبدیل به بیماری میشه دیگه فقط باید نوشت
آخر سر با تجهیزات کامل( شمد ، متکا ، دو تا کنترل ، گوشی ، چند تا شوکولاته خوشمزه ، یه تیکه کاغذ و خودکار) رفتم سر وقت تلویزیون

از شانس هر جا میزدی خبری نبود دیگه داشتم پشیمون میشدم که زدم ZDF .

-------

از بچه گی از بچه دار شدن می ترسیدم همهش هم به خاطر این فیلم ها  و سریالهای مزخرف ایرانی بود خب هر کس رو می خواستن بگن بدبخته میگفتن مادرش اونو به دنیا اورده و مرده یا فلانی زنش سر زا رفته هر چی فیلم هم تو این دهات ها پر میکردن یا زائو دیر میرسید یا بچه چرخیده بود و حتما ماما می خواست (خیره سرشون اینجوری دلهره ایجاد میکردن) یه بچه ای هم که می خواست سالم بیاد دنیا اونقدر آل آل میکردن که وقتی به بچه دار شدن فکر میکردم سنگ کوب میکردم ، یادمه یه روز فاطمه خانم به یکی از همسایه ها میگفت باید یه توله واسه شوهر نره خرت بندازی تا آدم شه .
اونشب دعا کردم خدا بهم شوهر نره خر نده .
یه روز نمیدونم چی شد تو خونه بحث شوهر و بچه شد بی بی میگفت مردا زن میگیرن که واسه شون کره خر بندازی مگه ندیدی این فاطمه خانم رو بچه ش نشده شوهرش ولش کرده .
یادمه همون روز که بی بی این حرفو زد یکی از پسرای کوچه رو گرفتم تا می خورد زدمش بعد که رفته بود مامانش رو اورده بود در خونه مون شکایت ، به نه نه ش گفتم آدم بی عرضه رو باید زد .

از اون به بعد تو کوچه ما پسر ها شدن یه دسته دخترها هم شدن یه دسته . می خواستم تقاص همه زنها رو از این کره ها بگیرم .

چند وقت بعد عمه کوچیکه حامله شد نفهمیدم چرا حاملگی عمه این همه سر و صدا کرد می گفتن دوا درمون کرده سر همین قضیه کلی چیز یاد گرفتم از همه مهمتر قضیه سزارین بود ، دیگه وقتی بحث می شد منم با افتخار میگفتم منم می خوام مث عمه سزارین کنم . هر بار هم مامان و دختر خاله هام می خواستن منو منع کنن ولی منه بدبخت که محکوم به کره انداختن بودم مجبور بودم قبول کنم .

از بخت بد من یه روز یه فیلمی داد که زنه وسط جنگل گیر کرده بود و مجبور شد خودش بچه شو به دنیا بیاره ، منم که عادت داشتم خودمو میذاشتم جای آدمای فیلم روزگارم با یه سوال می چرخید ، بچه رو چه جور میارن دنیا ؟

از اولین کسی که پرسیدم معلممون بود تا گفتم خانم بچه چه جوری میاد؟

یکی زد تو صورتم و فرستادم دفتر خانم ناظم هم گفت فردا با بابات نه مامانت میای مدرسه ، دیگه تو کوچه واسم آبرو نمونده بود همه نگام می کردن و می خندیدن منم اوایل میزدم ولی بعد کتک خوریم هم خوب شد تا یه روز که رفته بودم از حسن آقا ماس بخرم فاطمه خانم رو دیدم اونم انگار می خواد چیزی بهم بگه گفت وایسا کمکم کن تا در خونه ، تو راه برام تعریف کرد که یه بار چه جوری کمک یه قابله کرده بوده و کلی هم نصیحت و دلداری داد از اون روز من عاشق فاطمه خانم شدم .

یادمه هر هفته بابا رو مجبور میکردم بریم خونه عمو اینا به هوای مریم ولی هر دفعه یه دعوایی درس می کردم و با مریم قهر میکردم و میرفتم سر وقت کتابهای عمو .

--------

چون به جراحی علاقه وافری دارم و کانال ZDF هم داشت عمل به دنیا اومدن رو نشون میداد میخکوب شدم و چهار چشمی نگاه می کردم نمیدونی چقدر حال کردم طرف با شوهرش نشسته بو تو یه اتاق که یه وان گوشه اون بود پرستاره اومد و یه معاینه کرد و بعد خانمه رو گذاشتن تو وان ، انقدر تمیز بود که آدم کیف میکرد طرف که دردش گرفت دستش تو دست شوهرش بود و شوهرش هم دستشو گرفته بود تا زنه بچه رو تو آب بدنیا اورد تا بچه به دنیا اومد دادنش دست مامانش آی نمیدونی چقدر کیف کردم انگار بچه خودمو گرفتم بغل چنان بچه رو بوسید که من اینجا پر دراوردم چقدر دلم می خواست جای اون بودم البته دیگه دوربین اونجا نباشه .

واقعا ما چقدر بدبختیم باید تو یه اتاق سرد و کثیف و خونی بچه مونو بدنیا بیاریم اینهمه دلهره و درد داشته باشی اونوقت تک و تنها و بی هیچ دست گرمی ببرنت برای زاییدن ، خب چه توقعی از آدم دارین که از بچه دار شدن نترسه ، من دیگه می خوام بچه مو تو آلمان به دنیا بیارم یا اصلا بدنیا نمیارم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 19:27  توسط آرش  | 

اشک ه خدا

قطره ای از آسمان چکید
آرام و ساکت و صبور

قطره جون تو چقدر پاکی و زلالی

تو چقدر غریبی اینجا ، قطره کوچولو از کجا میایی ؟ کجا میری ؟

چرا ساکتی ؟ دلم از بغضت گرفت .

چقدر دلت پره از چشم کدوم غمدیده ای چکیدی

از کدوم دل پر درد خبر اوردی
دل ه منو با خودت می خوایی ببری کجااا

.

.

قطره ای از دلم پر کشید و به آسمون رفت

.

حالا می فهمم اون قطره از کجا اومده بود و چی می گفت ،
چی به من داد و چی از من گرفت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 15:34  توسط آرش  | 

مورچه ی دل

الان مدتهاست عکس یه مورچه تو ذهنمه که به یه آسمونخراش نگاه میکنه .

مورچه تنهاست تو یه دشت خشک و عالم گیر

مورچه به آسمون نگاه میکنه ، شاید تنها امیدش خداست
هوا ابری میشه و دلهره ای تو وجود مورچه میافته
سالهاست حرکتش رو آغاز کرده تا رسیده اینجا برف و بوران گرما و سرما وحشیان درنده خو هیچ کدوم مانع از حرکتش نشده اما حالا ایستاده بی حرکت و خاموش .

الان مدتهاست به اون مورچه نگاه میکنم و انتظار میکشم ،

شاید مورچه هم انتظار میکشه

شاید مورچه هم خدا رو می خواد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 14:27  توسط آرش  | 

من و همسرم

می دونید بچه ها می خواستم اسم این وبلاگ رو بذارم من و همسرم اما آرش مخالفت کرد ، اون میگه این کار باعث میشه یه هاله ای تو زندگیمون پیدا شه و از اجتماع کمی دور بشیم و بعد ممکنه باعث دوری ما بشه . آرشه دیگه کاریش نمیشه کرد همیشه یه جوری تفسیر میکنه که آدم نمیتونه حرفی بزنه تازه اگه اینهایی که گفتم بشنوه میگه من اینطوری که نگفتم از حرف تو این بر میاد که من از این می ترسم که تو به وبلاگت بیش از من توجه کنی و این باعث دلسردی و دوری بشه .
میدونید آرش همیشه دوست داره هر کاری که میکنی یه گوشه چشمی هم بهش بندازی این حس رو که برای من مهمه رو خیلی دوست داره ، خودشم اینجوریه یعنی تو همه کارهاش هوامو داره مگه بعضی اوقات که یکهو میره تو خودش و باید تنهاش گذاشت خودش نیم ساعت بعد شاد و شنگول برمیگرده اما یه سر اوقات هم میشه که طول میکشه اونموقع است که نباید تنهاش گذاشت اونموقع است که باید بهش انرژی داد این موقع هاش یه حرفهای عجیب غریبی میزنه که شاخ در میاری ولی نباید بهش توجه کنی چون خودش بعدا میگه نمیدونم چرا اون حرفها رو زدم بعد از یه عمر زندگی دیگه میدونم که اون زمونها خسته شده و فقط انرژی می خواد و بدترین کار اینه راجع به حرفهایی که میزنه بشینی باش بحث کنی . میدونید آرش وقتی از این حالت در میاد یه جوری نگام میکنه که سر تا پا عشق میشم دلم می خواد همه چیزمو فداش کنم اونوقت میگه واسه همینه که دوست دارم ، یادمه اولین بار نفهمیدم منظورش چیه بعد ها ازش پرسیدم رفت سراغ منطق خودش و یک ساعت بحث کرد ولی ما حصلش این بود که تونستی تو اون لحظه منو درک کنی و چقدر آدم باید خوشبخت باشه که کسی رو داشته باشه که بتونه درکش کنه این حرفها رو خیلی راحت میگه .
یه اخلاقی داره که من سخت باش کنار اومدم اونم اینه که اونقدر راحت صمیمی میشه که آدم شک میکنه خصوصا اون اوایل خب منم غیرتی میشدم وقتی اینقدر با خانمهای همکارش راحت حرف میزنه ، ولی بهش اعتماد داشتم چون اون خیلی پاک و معصومه یه وقتایی مث بچه ها میشه .
 ما زندگی مرفه و عالی ای نداریم ولی همیشه یه چیز جدید یا یه اتفاق جدید یا چه میدونم یه چیزی که هیچ انتظارش رو نداری تو زندگیمون رخ میده که نمیذاره به یکنواختی برسیم خلاصه تو زندگیمون چیزهایی داریم که بدون پول هم خوشبختیم .
تا اونجایی که من فهمیدم همه مردها تنبلن آرشم از همون قماشه تنبل تا دلت بخواد ولی یه وقتایی همچین زرنگ میشه که اونوقت میگی حالا شدی مرد زندگی . مثلا بهش میگی شیر آشپزخونه خرابه اونقدر پشت گوش میندازه که یا خودم درستش میکنم یا همه چیز زندگیمون که خراب شد پا میشه همه رو درست میکنه ولی بهش کاری رو که دوست داره و کسی تا حالا انجام نداده بگو تموم زندگیشو میزاره تا اون کار تموم شه واسه این چیزاشه که میگم آرش عجیب ترین و ساده ترین مردیه که تا حالا دیدم ، بازم زیاد حرف زدم بقیه شو فاکتور میگیرم میرم سر سوال اصلی که چرا اسم این وبلاگ نشد من و همسرم شاید مهمترین دلیلش این باشه که من هنوز دختر مورد علاقه مو پیدا نکردم تا باش ازدواج کنم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 21:33  توسط آرش  |