|

زندگی فقط یه قلب میخواد
اینو من به کی بگم مردم
يادمان با شد از امروز خطايي نکنيم
گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم
پر پرواز شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم
يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم
يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست
به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم
يادمان باشد که در اين بهر دو رنگي و ريا
دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم
يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست
دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم
يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم
طلب سوختن بال و پر کس نکنيم
يادمان باشد سر سجاده عشق
جز براي دل محبوب دعايي نکنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
تو يك قدمي من نشستي و به من نگاه ميكني
طاقت نگاه به چشمات رو ندارم
خدايا تو چقدر دوري و چقدر دست نيافتني
دلم ميخواد بهت برسم اما نميدونم اصلا كجا هستي
نگاه آرومت سبك و خاموش
من كجام ؟
****
(+۱)
خدای من کمکم کن .
****
(+2)
اين نفسها رو چطور به فردا برسونم
به هر قاصدكي
راز چشمان تو را گفتم
پروانه شد .
تمام پروانه ها اداي چشمان تو را
درمي آورند
چون ، بغض مرا دوست دارند
(کیکاووس یاکیده)
فقط خدا ميدونه الان كه دارم مينويسم چه حالي دارم
هنوز اونقدر افتضاح نشدم اما به گمونم زياد طول نكشه .
فاصله اش اومدن يا نيومدن يه اس ام اسه ، نيومدني كه نميدونم چقدر ميتونم منتظرش باشم .
يه موسيقي آروم گذاشتم كه بتونم صبورانه بنويسم اما نوشتنم برام سخته
نميدونم فيلم سكس و فلسفه از مخملباف رو ديديد يا نه .
اگه اين فيلم رو هر كسي غير از مخملباف ميساخت مطمئنا اسمشو ميذاشت عشق و فلسفه ،اما همين انتخاب نقطه قدرتي براي اين فيلم محسوب ميشه و حتي شايد بشه گفت با اين اسم بيننده هاشو انتخاب ميكنه .
اين فيلم مطلب زيادي براي گفتن داره ، اما چيزي كه من نفهميدم ، چيزي كه ميخواستم بفهمم و نفهميدم و ايكاش هيچوقت نميفهميدم مطلبيه كه ميخوام بگم .
مردي 40 ساله كه با چهار نفر رابطه احساسي نزديكي داره ، روز تولد چهل سالگي تصميم ميگيره اين چهار نفر رو با هم روبرو كنه و تو اين روز با هر كدوم صحبت كنه از ارتباطشون و تاثيري كه روي هم داشتن و نوع احساسي كه بينشون رد و بدل شده .
چهار نفر كه هر كدوم به نوعي جزئي از وجودش محسوب ميشن ، شايد اين چهار نفر با هم ميتونن با تمام تضادهاشون بخشي از اين مرد باشن . و شايد هر كدوم قدمي در رشد احساسي اين مرد داشته باشن ، اما اينها حرف من نيست .
حرف من اينه كه چرا اين مرد روز تولد چهل سالگيش روز تولد تنهاييشو جشن ميگيره .
ايكاش هيچ كس چنين روزي رو جشن نگيره .
فكر ميكنم امشب بايد برم دنبال شمع بگردم .
تو بيست و شش سالگي اين روز رو بايد جشن بگيرم و اما نه با شكوه و نه با چهل شمع و نه با چهل ساعت لذت محض .
با يك شمع اونم اگه گيرم بياد . بدون عشقي كه هيچگاه تجربه كرده باشم و قسمي براي تنها زيستن . شايد فقط با خدا ، شايد پر از لحظات خواهش شايد التماس من به خدا ، شايد پر از وسوسه هاي شيطان ، شايد به سي سال هم نرسم ، اگه شيطان بخواد و اگه خدا نخواد .
يادتون باشه ، من مردي چهل ساله نيستم .
سلام تنهايي .
حاضرم آدم خوبي هم باشم ،
اما توان
اينكه هيچي نباشم واقعا سخته .
پس حدس زدنش سخت نيست كه چقدر آشفته ميشم وقتي يه دوست بهم بگه حضور داشتنت يا نداشتنت هيچ تفاوتي نميكنه .
