این روزا شاید یه خورده بزرگتر شده باشم .
گاهی تو مسیر زندگی خوبه یه لحظه مکث کنی .
گاهی تو مسیر زندگی خوبه یه نگاه به اطراف بندازی .
گاهی میشه با کسی که برای مدتی همسفرته چند کلمه حرف بزنی .
گاهی ممکنه یه نفر پیدا بشه و یه پیغام مهم برات داشته باشه .
یه نفرمیگفت : دنبال هر چی باشی راهشو پیدا میکنی .
بحث انتخاب همسر اینروزا تو محل کارمون داغ شده منم طبق معمول مثل تموم وقتها برای بیان یه سری مطالب که معمولا حیا اجازه نمیده محیط رو به شوخی کشوندم کم کم این بحث همه گیر شد و همه به شوخی هم که شده خیلی حرفها رو بیان میکنن .
چند سوال مهم این میون هست .
اولین سوال که از نظر خیلیها بی ربطه . چرا میخوایی ازدواج کنی ؟
دوم با چه کسی میخوایی ازدواج کنی؟
سوم ...
جواب این سه سوال معیارهای هر کس رو برای انتخاب همسر و نوع زندگی آینده مشخص میکنه .
جواب این سوال که چرا میخوای ازدواج کنی برای هر کس متفاوته و در هر دوره از زندگی جواب متفاوتی به این سوال داده میشه
اما جواب منطقی که تموم عمر بهش پایبند باشی چیه ؟
یه نگاه به مسیر زندگیت میندازی و به اونجا که باید برسی.
یه نگاه به خودت میندازی و تواناییهات
و یه نگاه به خدا میندازی
الان به همه سوالات جواب دادی
اینجای قضیه آدم شک میکنه به خودش میگه یعنی ممکنه چنین کسی هم پیدا بشه ؟
هر بار که این سوال به ذهنم خطور کرده و از برخورد با چنین کسی ناامید شدم خداوند کسی رو در مسیر زندگیم قرار داده که باز هم شادمان تر از قبل به راهم ادامه بدم .
اولین بار دو سال پیش بود یهو یه نفر پیدا شد کپیه خودم اونقدر هیجان زده شدم که حد نداشت . خوشحال از اینکه حالا که چنین کسی هست پس کسی رو هم که من میخوام پیدا میکنم .
این دوستی باعث شد معیارهام تو زندگی عوض بشن . خیلی عالیه که آدم معیارها شو ببینه و خودشو با اون نوع فکر و اندیشه مواجه ببینه .
یادمون باشه که هیچ فکری صد در صد درست نیست .
گاهی به خودم میگم راستی معیارت چیه ؟
مهمترینش اینه که اون شخص رو خدا برام انتخاب کرده باشه
حالا اگه یکی بپرسه از کجا میفهمی این شخص همون شخصه ؟ نمیدونم چه جوابی بدم تنها چیزی که میتونم بگم اینه که مث تموم اون مواردی که بهم گفته کاری کن اینبار هم همونطور میگه .
گاهی آدم یه چیزایی حس میکنه که نمیدونه چیه ؟ یه چیزایی ما بین دوست داشتن دلتنگی جذب شدن .
گاهی یه کسی اومده که یه چیزی بهت بگه . لزوما شاید حرف خاصی هم نزنه . شاید فقط اومده که تو ببینیش . هر چی که هست و هر جوری هست چیزی باید یاد بگیری چیزی که خدا خواسته یاد بگیری .
یه معلم یه استاد یه راهنما در ظاهر شاید چیزی غیر از این نشون بده اما او اومده تا تو دل به حرفهاش بدی و باور همیشگیت رو زنده کنی .
این روزا جای بابا تو زندگیم خالیه
آخ که چقدر دلم واسه دو کلوم حرف مردونه تنگ شده
اون ماههای آخر چقدر دلم میخواست بام حرف بزنه روزای آخر آرزوم بود حداقل ناله کنه
شب آخر صداشو شنیدم انگار منم با خودش برد
خواب بودم خواب دیدم خوابی که بابا منو با خودش برده بود منو برد به روزگار جوونیش از بالا نگاه میکردیم و گذرا رد میشدیم من تنها بودم تنها پرواز میکردم
حس کردم یه اتفاق بزرگ داره میافته خوابم مث خواب نبود
پریشون بیدار شدم یکی بهم گفت بیدار شو .
بابا همون لحظه پر کشیده بود .
اون خواب خواب نبود خواب من نبود بابا بود که منم از نگاهش میدیدم .
بابا دلم برات لک زده هنوزم که هنوزه نمیتونم به زبون بیارم که پر کشیدی . خیلیها میگن بهت سلام برسونم میگن مواظب بابات باش میشینن از خوبیهای پدر و مادر میگن
با مامان اینا که رفته بودیم بیرون یکی برگشت گفت جای بابات خالیه چرا نیومد؟
منم طاقت ندارم بگم . الان که میگم اشک امونم رو بریده .
.
.
.
.
.
.
اینروزا همه اش حس میکنم جای پای بابا گام برمیدارم حس میکنم بابا تو وجودمه
حس میکنم تازه دارم میشناسمش.
ظهر ها که تو اون آفتاب این همه راه رو پیاده تا خونه میرم تو اون لحظه های آخر شب که نا ندارم قدم از قدم بردارم
تو توی وجودمی تو رو حس میکنم بابا .
توی اتاق کارم نشستم و به پنجره بیرون خیره میشم . ماه تقریبا کامله و بزرگتر از همیشه خود نمایی میکنه .
خوبه آدم ماه باشه نه .
باید به خاطر این روزها حسابی از خدا تشکر کنم . اونقدر خسته میشم که دیگه به هیچی فکر نمیکنم . از اون بهتر گوشیمو دادم خواهرم برا مدتی .
دیگه چی بگم
آها این روزا یه دوست خوب پیدا کردم . تو چشماش اونقدر حرف هست که دوست داری ساعتها به چشماش ذل بزنی و لام تا کام حرف نزنی .
الان من یه خواهر دیگه هم دارم .
داشتن یه دوست عالیه عالیتر از اونچه فکرشو کنی .