تبليغاتX
جوانی تا ابد
لحظه های جوانی



براي من بهتريني

|+| نوشته شده توسط آرش در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 8:54 | موضوع: اندیشه ها


تو زندگي دنبال چي ميگرديم 

واقعا اين همه رابطه ها كه ايجاد ميكنيم و تلاشي كه پشتش انجام ميديم براي بدست آوردن چيه ،‌ فقط براي برطرف كردن نيازهاي شخصيمونه ،‌ 

نميدونم چطور ميتونم خودمو خاموش كنم .

|+| نوشته شده توسط آرش در شنبه سی ام آبان 1388 ساعت 12:50 | موضوع: لحظه ها


 

يادها و خاطرات لحظاتي از زندگي اند كه الان جاريه

حالا من چرا يهو اينقدر پير شدم كه از اين حرفها ميزنم .

به دوستي گفتم : خيلي دوست دارم عكساي بچگيتو ببينم .

ديدن اين عكسها انگار يه دنياي ديگه است ،‌ براي لحظاتي به خودت ميگي اين منم ،‌ و ميگردي دنبال خودت تو عكسا ، ميگردي تا ببيني اونچه كه گم كردي رو ميتوني پيدا كني ؟

هر كدوممون گم كرده اي داريم يه چيزي كه انگار تو ساليان گذشته يه جا جا گذاشتيم .

چي رو ؟

شايد خودمون رو ،‌ شايد روياهامون ،‌ شايد راهمون رو ، شايد شادابي رو ،‌ شايد پاكي و معصوميت و و و

از پشت ساليان دراز نگاه ميكنم به چشمان كودكي چند ماهه ، اين كودك چقدر حرف برا گفتن داره .

صفحات آلبوم رو ورق ميزنم و دورانها پشت سر هم جلوي چشمام ميان ، حرفهام و باورهام ، واي خدايا چقدر زمان گذشته و چقدر اتفاق افتاده و من تموم اون آدمهاهستم ، من تموم اون باورها هستم ،‌ مثل يه ضبط صوت كه مدام در حال ضيط و ثبت وقايع دنياست وقايعي كه در اطرافش اتفاق ميافته و وقايعي كه خودش دگرگونش ميكنه ، و نواري كه روزي شروع شده و روزي به پايان ميرسه و آلبوم هايي كه از خاطراتش تو ذهن ها به جا ميذاره و آلبومي كه گهگاه بهش نگاهي ميندازه ،‌ گاهي سرد و گاهي آتشين و گاهي بدنبال كلامي گم شده .

به عكسها نگاه ميكني ، عكسهايي كه هستند و عكسهايي كه نيستند ،‌عكسهايي كه خاطره اشون هست اما اسمشون نيست .

من تو عكسهام دنبال بابا گشتم ، بابا هميشه عكس ميگرفت و كمتر اجازه ميداد ازش عكس بگيرن ، به عكس كودكي دو ساله نگاه ميكنم سر سفره مشغول خوردن ، اما من تو اين عكس پدري رو ميبينم كه يه دوربين لوبيتل دو دستشه و گذاشته جلوش تا از يادگارهاي زندگيش عكس بگيره .

به الانم نگاه ميكنم به سال گذشته و سالهاي گذشته به خاطراتي كه نميدونم تو كدوم بيراهه زندگي گم شدن ، به خودم نگاه ميكنم و دوستاني رو در كنارم ميبينم كه هيچ عكسي ازشون ندارم و هيچ يادگاري فقط گوشه اي در قلبم ، در ظاهر هيچ چيز وجود نداره اما قلبي كه با يادش ميتپه و چشمي كه با دلتنگيش پرواز ميكنه . هميشه همراهمه .

 

|+| نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 14:21 | موضوع: لحظه ها


آي عشق آي عشق رنگ آشنايت پيدا نيست 

يه مطلبي ديشب نوشتم و با همين جمله شروع كردم 

تموم كه شد نيم نگاهي به مطالب قبل انداختم برايم جالب بود مطلبي رو با همين موضوع ارديبهشت ماه نوشته بودم و با همين شعر شروع كرده بودم 



|+| نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 13:33 | موضوع:


 

زندگی فقط یه قلب میخواد

اینو من به کی بگم مردم

|+| نوشته شده توسط آرش در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 11:37 | موضوع: لحظه ها


زندگي كن 

فقط همينو ازت ميخوام

|+| نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 8:58 | موضوع: اندیشه ها


يادمان با شد از امروز خطايي نکنيم

گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم

پر پرواز شکستن هنر انسان نيست

گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم

يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد

طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم

يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست

به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم

يادمان باشد که در اين بهر دو رنگي و ريا

دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم

يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست

دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم

يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم

طلب سوختن بال و پر کس نکنيم

يادمان باشد سر سجاده عشق

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم


 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

 

|+| نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 18:48 | موضوع: لحظه ها