تبليغاتX
جوانی تا ابد
لحظه های جوانی


 

زندگی فقط یه قلب میخواد

اینو من به کی بگم مردم

|+| نوشته شده توسط آرش در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 11:37 | موضوع: لحظه ها


يادمان با شد از امروز خطايي نکنيم

گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم

پر پرواز شکستن هنر انسان نيست

گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم

يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد

طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم

يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست

به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم

يادمان باشد که در اين بهر دو رنگي و ريا

دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم

يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست

دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم

يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم

طلب سوختن بال و پر کس نکنيم

يادمان باشد سر سجاده عشق

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم


 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

 

|+| نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 18:48 | موضوع: لحظه ها


خدايا ....

تو يك قدمي من نشستي و به من نگاه ميكني

طاقت نگاه به چشمات رو ندارم

خدايا تو چقدر دوري و چقدر دست نيافتني

دلم ميخواد بهت برسم اما نميدونم اصلا كجا هستي

نگاه آرومت سبك و خاموش 

من كجام ؟

****

 (+۱) 

خدای من کمکم کن .


****

(+2)

اين نفسها رو چطور به فردا برسونم

|+| نوشته شده توسط آرش در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 15:23 | موضوع: لحظه ها


تمام پروانه ها قاصدك بودند.

به هر قاصدكي

راز چشمان تو را گفتم

پروانه شد .

تمام پروانه ها اداي چشمان تو را

درمي آورند

چون ، بغض مرا دوست دارند

(کیکاووس یاکیده)

|+| نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 21:14 | موضوع:


فقط خدا ميدونه الان كه دارم مينويسم چه حالي دارم

هنوز اونقدر افتضاح نشدم اما به گمونم زياد طول نكشه  .

فاصله اش اومدن يا نيومدن يه اس ام اسه ،‌ نيومدني كه نميدونم چقدر ميتونم منتظرش باشم .

يه موسيقي آروم گذاشتم كه بتونم صبورانه بنويسم اما نوشتنم برام سخته

نميدونم فيلم سكس و فلسفه از مخملباف رو ديديد يا نه .

اگه اين فيلم رو هر كسي غير از مخملباف ميساخت مطمئنا اسمشو ميذاشت عشق و فلسفه ،‌اما همين انتخاب نقطه قدرتي براي اين فيلم محسوب ميشه و حتي شايد بشه گفت با اين اسم بيننده هاشو انتخاب ميكنه .

اين فيلم مطلب زيادي براي گفتن داره ، اما چيزي كه من نفهميدم ، چيزي كه ميخواستم بفهمم و نفهميدم و ايكاش هيچوقت نميفهميدم مطلبيه كه ميخوام بگم .

مردي 40 ساله كه  با چهار نفر رابطه احساسي نزديكي داره ، روز تولد چهل سالگي تصميم ميگيره اين چهار نفر رو با هم روبرو كنه و تو اين روز با هر كدوم صحبت كنه از ارتباطشون و تاثيري كه روي هم داشتن و نوع احساسي كه بينشون رد و بدل شده .

چهار نفر كه هر كدوم به نوعي جزئي از وجودش محسوب ميشن ، شايد اين چهار نفر با هم ميتونن با تمام تضادهاشون بخشي از اين مرد باشن . و شايد هر كدوم قدمي در رشد احساسي اين مرد داشته باشن ، اما اينها حرف من نيست .

حرف من اينه كه چرا اين مرد روز تولد چهل سالگيش روز تولد تنهاييشو جشن ميگيره .

ايكاش هيچ كس چنين روزي رو جشن نگيره .

فكر ميكنم امشب بايد برم دنبال شمع بگردم .

تو بيست و شش سالگي اين روز رو بايد جشن بگيرم و اما نه با شكوه و نه با چهل شمع و نه با چهل ساعت لذت محض .

با يك شمع اونم اگه گيرم بياد . بدون عشقي كه هيچگاه تجربه كرده باشم و قسمي براي تنها زيستن . شايد فقط با خدا ، شايد پر از لحظات خواهش شايد التماس من به خدا ، شايد پر از وسوسه هاي شيطان ، شايد به سي سال هم نرسم ، اگه شيطان بخواد و اگه خدا نخواد .

يادتون باشه ، من مردي چهل ساله نيستم .

سلام تنهايي .

|+| نوشته شده توسط آرش در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 3:0 | موضوع: لحظه ها


من حاضرم از نظر ديگران آدم منفوري باشم ،

حاضرم آدم خوبي هم باشم ،‌

اما توان اينكه هيچي نباشم  واقعا سخته  .

پس حدس زدنش سخت نيست كه چقدر آشفته ميشم وقتي يه دوست بهم بگه حضور داشتنت يا نداشتنت هيچ تفاوتي نميكنه .

|+| نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 8:40 | موضوع: لحظه ها


چرا آدما بال ندارن ؟
يكي ميگفت چون لياقت بريدن از خاك رو ندارن .
 
ما آدما لذتهامونو فراموش كرديم فكر ميكنيم لذت تو چيزاي بزرگه نميدونم چرا؟

تخت من لب پنجره است ، پنجره باز ، دو تا چنار دم خونه رو هم كه ديديو نسيمي كه ميوزه و برگهاشو تكون ميده
حالا تو جاي من چي كار ميكني كه حال كني ؟

يه ظرف با چند قاچ هندونه ،‌ كنار يه دوست خوب ، چراغها خاموش ،‌ميخوري و به صداي جيرجيركها گوش ميدي
چه اهميتي داره كه چند روزه شكمت هيچي رو نگه نميداره
ميدوني اوجش كجاست ؟

اوجش وقتيه كه آب هندونه رو سر بكشي
سر تو كه بالا مياري از ته ظرف شيشه اي ماه رو ميبيني كه از پشت درختها يهت چشمك ميزنه تو هم بهش چشمك ميزني و بعد لبخند ميزني ، ماه هم لبخند ميزنه.

ايكاش اين شب تمومي نداشت .

سهراب ميگه و نخواهيم كه مگس از سر انگشت طبيعت بپرد
به گمونم گوشت تلخ بوده سهراب ،‌ مگس از راستش هم رد نميشده.

آدم ميتونه چشماشو ببنده و هر جا ميخواد بره
ميتونه چشماشو ببنده و بره يه جا كنار جنگل يا كنار دريا يا پاي كوه يا اصلا هر سه تاش
دريا اونقدر پاكه كه عمقش پيداست و ماهيها و مرجانها
خوبه به خاطر سهراب دو تا مگس هم باشه
اه ببين تو هم اينجايي قلبت مث آينه است ، اونطرفش پيداست .
( سوتي ندادم آينه هاي اونجا اينجوريه )

همه چيز آماده است
حالا داد ميزنم
خدايا شكرت
نميتونم صدامو رها كنم
داد ميزنم خدايا دوست دارم
باز صدام اسير زمين مونده
باز داد ميزنم خدايا
بلندتر داد ميزنم خدايا
بازم بلند تر خدايااااا دوست دارم
و ديگه رو زمين نيستم

وقتي به آسمون نگاه ميكنم و ستاره هايي كه نميشه ديد رو ميبينم و نشونت ميدم
آخ كه چه لذتي داره وقتي ميگي ديدم ديدم ، انگار همه آسمون ميرقصه
اما اگه خواب باشه چي ؟
اگه بيدار بشمو همه ستاره ها خاموش بشن چي .
ايكاش امشب صبح نشه 
|+| نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 12:59 | موضوع: لحظه ها